<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-6147623</id><updated>2011-04-22T08:27:08.420+04:30</updated><title type='text'>Panbezan</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://panbezan.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6147623/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://panbezan.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>پنبه زن</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00434974055348999236</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>15</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6147623.post-114215219900479257</id><published>2006-03-12T11:58:00.000+03:30</published><updated>2006-03-12T11:59:59.020+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;font size=4 face=arial&gt;&lt;b&gt;شهري كه در آن محبت بود&lt;/b&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نميدانم در خواب بودم يا بيداري . ولي آن شهر را ديدم . شهري كه زياد به دنبال آن نگشته بودم . چون هچوقت انتظار وجودش را نداشتم . ولي بدون اينكه به فكرش باشم  خيلي اتفاقي دروازه هاي آن را ديدم  .  آنچنان بر من نمايان شد كه معشوقه در روياهاي عاشق نمايان ميشه .  آنهم در زماني كه هيچ انتظاري از آمدنش نيست  . من در پرده  روشنتر از واقعيت روياهايم شهري را ديدم حقيقي كه پر از محبت بود . در ابتدا  خودم را ديدم كه در صحرايي بسيار گرم و جانسوز بي هدف دارم راه ميروم . نميدانم به كجا . شايد بي هدف تر از هميشه فقط ميرفتم در حالي كه خودم هم نميدانستم قراره به كجا برسم . گرما رمقم را بريده بود . خيلي تشنه بودم . خورشيد جان و بدنم را ميسوزاند . گرماي خود را به شدت دردل صحرا  فرو ميريخت . مانند اين بود كه  ميخواهد از صحرا و هرآنچه كه در آن هست انتقام بگيره .  نفرت عميق او شعله هاي اين آتش را لحظه لحظه بيشتر ميكرد . او هم مثل من صحرا و اهل آن را ديده بود . خوب ميدانست كه از دامان آن چيزي جز دزد و راهزن و پاره اي افكار ماليخوليايي  به عمل نميآيد . به خاطر همين يكبار و براي هميشه تصميم بر سوزاندن  آن گرفته بود . من هم دوست داشتم كه اين صحرا بسوزه اگرچه خودم هم در آن بودم . نفرت من از اين صحرا آنقدر عميق بود كه دوست داشتم هيزم سوزاندن چنين صحرايي شوم كه پر از بوته هاي جهل و نااميديست . در همين حال بودم كه دروازه هاي آن شهر را ديدم . بدون اينكه هدفي داشته باشم  ناخودآگاه به سمت آنجا كشيده شدم . خيلي زودتر از آنچه فكرش را ميكردم به آنجا رسيدم . بر خلاف انتظارم در  آن شهر ديگر اثري از صحرا نبود . درختاني داشت بسيار بلند و سر به فلك كشيده . آنقدر بلند كه نك آنها به هيچ وجه ديده نميشد . گل هايي داشت بسيار معطر و خشبو كه عطر آنها آدم را گيج و مدهوش ميساخت  . دم در دروازه شهر پيرمردي ايستاده بود كه خيلي پير و كهنسال بود . موهاي بسيار بلند و سفيدي داشت كه مثل برفي  كه زير آفتاب قرار ميگيره ميدرخشيد . چشمان بسيار نافذي داشت و لبخندي شيريني بر لبانش نقش بسته بود . آنقدر پير بود كه ميتونستي او را موجودي ازلي و ابدي تلقي كني  . تاجي بسيار مفخر بر سر داشت كه نميشد قيمتي براي آن تعيين كرد .  نزديك شدم و خواستم سلام كنم . ولي قبل از اينكه چيزي بگويم او جلو آمد و با لبخندي دوستانه بهم گفت سلام فرزند من . من كه جا خورده بودم هاج و واج او را نگاه ميكردم . او بدون معطلي من رو بغل كرد و پيشاني من را بوسيد . وقتي لذت بوسه پدرانه او را درك ميكردم ناخودآگاه حس كردم اين پيرمرد را از جايي ميشناسم . ولي كجا نميدانم . هر چي فكر ميكردم و هر چقدر به حافظم فشار مياوردم نميدانستم كه او را كي و كجا ديده ام . حتي احساس ميكردم كه اين اولين بوسه او نيست . براي همين تصميم گرفتم اسم او را بپرسم . خيلي آرام در چشمانش نگاه كردم . ولي اينبار هم بدون اينكه من چيزي بگويم كه گفت هان پسرم . مثل اينكه ميخواي اسم من رو بدوني . به من ميگويند بابا نوروز . اين شهر هم كه بهش اومدي رو بهش ميگويند شهر صفا . كار من اينه كه هر روز روز نويي را به اين شهر ميارم كه مثل هيچ  روز قبلي نيست . با اينكار هر روز شهر را تر و تازه و شاداب نگه ميدارم . تو شهر صفا هيچ روزي نيست كه مثل ديروزش باشه . فردا هم خيلي قشنگ تر از امروز هميشه در راهه . اينجا كسي غم و غصه رو نميشناسه . نااميدي اصلا وجود نداره . هيچ چيزي كهنه نميشه و هيچكسي پير نميشه . چون همه هر روز كه مياد مثل يك روز جديد متولد ميشوند . به خاطر همين هر روز در شهر صفا روز جشنه . اين درختها رو ببين . هيچكدام را نميشه سني براش تعيين كرد . به خاطر اينه كه گذر زمان چيزي جز بلند تر و ريشه دار شدن به آنها نميده . در شهر صفا همه چيز و همه كس مثل اين درخت ها هستند . مردم اين شهر هم همه من رو باباي خودشون ميدانند . واقعا هم من باباشون هستم . چون هر روز دارم باعث تولدشون  ميشم . بهش گفتم بابا نوروز . باباي من هم ميشي . لبخند شيريني زد و گفت پسرم . همون اول كه تو را فرزندم خطاب كردم معنيش اين بود تو هم از فرزندان من هستي . در شهر صفا تعارف و خالي بندي جايگاهي نداره . هر چي كه ميگوييم حقيقيه . بابا نوروز خيلي مهربون و صميمي داشت با من صحبت ميكرد . مثل اين بود كه صد ساله من رو ميشناسه . آنقدر نگاهش مهربون بود كه هر لحظه دوست داشتم بپرم و موهاي سفيدش رو ماچ كنم . او هم اونقدر با من ساده و صميمي صحبت ميكردم كه انگار هيچ كس را به اندازه من دوست نداره . بهش گفتم بابا نوروز . ميشه شهر صفا رو ببينم . ميخوام گوشه و كنار اين شهر رو ببينم . با مردمش آشنا بشم .  گفت البته پسرم . فقط قبلش بايد از شراب شهر صفا بنوشي . شراب اينجا را هيچ كجا نداره . بعد دست كرد و از خرجينش شيشه شرابي را بيرون اورد و به دست من داد . از رنگ شرابش مشخص بود كه از اون شراب هاي جا افتاده و اصل و نسب دار هست كه يك جرعه از آن ميتونه آدم را به دنيايي آرزوها ببره . در شيشه شراب را باز كردم و از آن نوشيدم . تندي دلچسبي داشت . تندي آن به تدريج در بدنم تبديل به گرما ميشد و آرام آرام ميرفت كه در تك تك سلولهاي بدنم رخنه كنه. حسي به من ميگفت كه حتي يك قطره از اين شراب را هم نبايد هدر بدي . چون اين شراب زنده است و جان دارد . به دقت از آن مينوشيدم جوري كه حتي يك قطره از آن هم بر روي زمين نميرخت . كم كم مستي آن داشت مرا فرا ميگرفت . مستيي كه هيچوقت قبلاً مشابه آن را تجربه نكرده بودم  .حواسم به شكل عجيبي فعال تر شده بود . چيزهايي را ميفهميدم  كه هيچوقت برايم  قابل درك نبودند . از هر عنصري در طبيعت صدايي ميامد . مثل اين بود كه هر كدام پيامي دارند . صداهاي آنها اگرچه شبيه به هم نبود . ولي وقتي در كنار هم قرار ميگرفت يك موسيقي واحد را مينواخت . اشباهي را  ميديم كه همه در حال رقص و پايكوبي بودند . همينطوري ميامدند و ميگذشتند . بعضي از آنها  توجهشون به من جلب ميشد و براي لحظاتي نگاهشون رو به من ميدوختند . ولي اكثراً بدون اينكه توجهي به من داشته باشند  ميامدند و ميگذشتند. سرودهايي را به زبان هايي ميخواندند كه براي من اصلاً قابل فهم نبود . بابا نوروز هم  در كنار من بود . حضور او به من قوت قلب ميداد . در كنار او ميتوانستم باور كنم كه شهر گمشده در روياهايم را يافته ام . كم كم با هم راهي را كه منتهي به مركز شهر صفا ميشد را در پيش گرفتيم  . از كوچه و پسكوچه هاي شهر ميگذشتيم بدون اينكه كسي كاري به كارمون داشته باشه . گويا  اصلاً كسي ما را نميديد . مردم آنچنان غرق در افكار طلايي خود بودند كه به ندرت متوجه اطرافشون ميشدند . هيچ كسي آنجا بيكارنبود . به نظر ميامد همه با هم در حال حركتند . تعامل و همكاري آنها به شهر نظم و آرامش خاصي را ميبخشيد . هيچ تضادي وجود نداشت و هيچكس كار ديگري را خنثي نميكرد . به تمام معنا يك شهر زنده بود كه همه با هم همكاري ميكردند . چيزي كه توجه من را خيلي به خودش جلب كرد اين بود كه مردم شهر اكثراً لخت و عريان در شهر ميگشتند. وقتي دليلش را از بابا نوروز پرسيدم گفت مردم اينجا اگر سردشون بشه لباس ميپوشند. در غير اينصورت  از لباس به عنوان پوشش استفاده نميكنند . اينجا همه همانطوري هستند كه به دنيا آمده اند و همانطوري زندگي ميكنند كه ميخواهند. عرياني آنها گوياي صداقتي هست كه هميشه در شهر صفا وجود دارد . مردم اينجا با هم شادي ميكنند . با هم غمگين ميشوند . با هم از زندگي  لذت ميبرند . هيچ محدوديتي هم در روابط بين آدمها نيست  . اينجا همه بزرگترها پدر و مادر كوچكترها هستند . كوچكترها هم همه بزرگ ها را پدر و مادر حقيقي خودشان ميدانند . پدر و مادر هيچكس به طور خاص مشخص نيست چون بچه ها اينجا از وقتي چشم باز ميكنند همه را پدر و مادر خودشان ميبنند .  شهر صفا يك خانواده است كه هيچ قانوني در آن وجود ندارد . همه چيز در آن آزاد است مگر دروغ گفتن و تنبلي . پرسيدم يعني ازدواج و تشكيل خانواده در شهر صفا وجود ندارد . گفت نه . اينجا هر كسي كه بخواهد با ديگري رابطه پيدا ميكند . اگر بچه اي هم از اين رابطه توليد شد همه مردم خود را پدر و مادر او ميدانند و براي بزرگ كردن او تلاش ميكنند . در شهر ما مهمترين چيز رسيدگي به بچه هاست كه بايد در كمال صحت و سلامتي بزرگ بشوند و هيچ كمبودي را حس نكنند . از نظر عاطفي هم مردم ما آنقدر به هم نزديك هستند كه هيچ رقابتي براي پيدا كردن جفت در بين آنها نيست . هيچ كس ديگري را متعلق به خودش نميداند و همه به هم تعلق دارند . همينطوري كه ميرفتيم به بازار شهر صفا رسيديم . هر چيزي كه فكرش رو بكنيد در اين بازار به فراواني وجود داشت . هيچ داد و ستدي هم در كار نبود . هر كسي هر چيزي را كه داشت در بازار براي ديگران ميگذاشت و هر كس هم نيازي داشت از آنجا برميداشت .  نه پولي رد و بدل ميشد . نه فروشنده و خريدار مشخص بودند . مثل اين بود كه مردم شهر همه با هم سر يك سفره نشسته بودند و هر از آنچه كه داشتند با هم استفاده ميكردند . بابا نوروز گفت اينجا در شهر ما هيچ كمبودي وجود ندارد . چون هيچكس دارايي خصوصي براي خودش ندارد كه ديگران را از استفاده از آن منع كند . امكانات در اختيار همه هست و  هر كسي هر چيزي را كه دارد متعلق به ديگران ميداند . در شهر ما نه دزدي ميشود . نه مردم براي بدست آوردن يك لقمه نون به جان هم ميافتند . همه با صلح و صفا در كنار هم كار ميكنند تا آنچه لازم دارند براي خودشان و ديگران  فراهم كنند . بعداً هم كه از كارشون فارق شدند در جشن هاي گروهي كه ما هر شب داريم شركت ميكنند و آنقدر خوش ميگذرانند كه فرداي ان روز هرگز خستگي كار ديروز را به خاطر نمياورند . تا يادم نرفته بگم . ما اينجا هر شب جشن داريم . هر كسي كه خوابش نمياد مياد و در جشن شبانه شركت ميكنه . بعد هم كه خوب خورد و نوشيد و لذت بود ميره و ميخوابه تا فردا را در شاديي بيشتر از امروز آغاز كنه . &lt;br /&gt;پرسيدم يعني هيچوقت مشكلي در شهر محبت پيش نمياد . درگيريي دعوايي چيزي . به هر حال بين چند ادم زنده اختلاف نظر پيش مياد . گفت نه پسرم . دعوا و درگيري به اون معنايي كه تو فكر ميكني اصلا اينجا وجود نداره . اينجا همه با هم راحتند . همه همديگر را دوست دارند . به همديگر عشق ميورزد . هيچوقت كسي بد كسي رو نميخواد چون از بچگي همه ياد گرفتند كه در شهر صفا با عشق و محبت با هم زندگي كنند . اختلاف عقيده هم اگرچه كه هست ولي هيچوقت منجر به جدال و درگيري نميشه . اينجا همه اين حقيقت را پذيرفته اند كه هر كسي دنيايي براي خودش داره و از يك ديدگاه آن دنيا رو نگاه نميكنه . اگر چه همه در يك شهر زندگي ميكنند . ولي روياهاي آنها هيچ شباهتي به هم نداره . اينجا هر كسي روياهاي خاص خودش را داره و كتاب زندگيش را به يك شكل ميخونه . اينجا آواي موسيقي ها يكي نيست . كتاب هاي شعر از روي يكديگر كپي نميشوند . تكرار و روزمرگي به هيچ عنوان وجود نداره چون فرداهاي امروز بدون اينكه ديگران برايش تصميم گرفته باشند مستقل از امروز فرا ميرسه . در شهر محبت هيچ ابهامي در رفتار آدمها با همديگه نيست . هيچكس نيست كه ديگري را نفهمه . اينجا آنقدر قلب ها به هم نزديكه كه اختلاف عقايد چيزي جز سايه هاي يك نقاشي در تابلويي كه نقش شهر محبت را ترسيم ميكنه نيست . سايه هايي كه همه ان را به عنوان نقشه هايي گذرا نگاه ميكنند . نقش هايي كه هيچ تضميني براي تداوم آنها نيست . اين عشق و محبته كه در قلب مردم ما پيوسته جاويدان هست .  بابا نوروز خيلي قشنگ حرف ميزد . قشنگ تر از حرفهاي او نقش هايي از محبت بود كه من در شهر صفا ميديدم . نقش هايي كه آرزو ميكردم روزي قسمتي از زندگاني من بشه و. از رويا به دنياي سرد و يخي من بياد . در همين اوصاف بابا نوروز دوباره لب به سخن گشود . به من گفت . ميدوني پسرم هيچ رويايي نيست كه دوام داشته باشه مگر اينكه آدمها با تلاش خود آن را به حقيقت برسانند . رويايي كه الان داري ميبني اگر چه خيلي واقعي هست ولي شهر صفا و عشق و محبت آن نميتونه وجود داشته باشه مگر اينكه روزي آدمها به اين درجه از فهم و معرفت برسند كه هيچ چيزي بالاتر از اينكه آدمها با عشق و محبت در كنار هم زندگي كنند نيست . اگر مردم بدانند كه چقدر ميتوانند همديگر را دوست داشته باشند .   اگر مردم به جاي اينكه اختلافات و تفاوت هاي خود را به يكديگر عرض كنند عشق و دوستيها را با همديگر به اشتراك بگذارند اين دنيا ديگر دوري و دشمني باقي نميمونه . دنيا سراسر ميشه مدرسه عشق  و همه شهرها رنگ صفا و يكرنگي ميگرند . اونوقته كه يخها همه آب ميشند و چشمه سارهاي بهار نوروز به طبيعت جان تازه ميدهند . شهر صفا اگرچه كه يك روياست ولي هيچ روياي خوبي نيست كه روزي به حقيقت نرسه . اگر آدمها براي دست يافتن به آن تلاش كنند . بابا نوروز داشت مثل يك پدر مهربون براي من حرف ميزدم . كلام او آنقدر شيرين بود كه مثل شبنم صبحگاهي در گل قلبم مينشست . آنقدر با قدرت و صلابت صحبت ميكرد كه يك لحظه فكر كردم نكنه او خدا باشه . من من كنان ازش پرسيدم بابا نوروز . تو خدا نيستي ؟ بابا نروز لبخندي زد و گفت پسرم . هر كدوم از ما آدمها كه محبت خود را از ديگران دريغ نميداريم خدا هستيم . شايد از خدا هم مهربان تر باشيم . مردم شهري كه جرعه جرعه شراب عشق را از دست همديگر مينوشند ديگر احتياجي به خدا ندارند . خداي آنها در بين شهرشون زندگي ميكنه .خدايي كه از خداهاي مردم بي محبت بسيار قدرت مند تر . تواناتر و پايدارتره . اگر باور نميكني نگاه كن . ببين خدا چگونه داره در وجب به وجب شهر صفا راه ميره . خدايي كه هيچوقت دروغ نميگه . هيچوقت محبت خودشرا از ديگري دريغ نميكنه . خدايي كه ميبخشه چون كارش بخشيدنه . خدايي كه ديگران گشتند و نيافتند و ما در روابط انساني خود آن را پيدا كرديم . بابا نوروز داشت براي من حرف ميزد ولي چهره او لحظه به لحظه كمرنگ و كمرنگ تر ميشه . شهر صفا هم با همه صحنه هاي دل انگيزي كه داشت كم كم داشت از پرده روياهاي من محو ميشد  . اگرچه صحنه هاي شهري كه در آن محبت بود داشتند از مقابل ديدگان من فرار ميكردند . ولي احساس ميكردم كه دوري بين من و آنچه كه امروز در روياهايم ديدم ذيگر نخواهد افتاد . چون از فردا من زنده ام تا روياي شهر محبت را به واقعيت برسانم  . تا دنياي يخي من تبديل به شهري بشه كه در آن حقيقتاً محبت بود .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6147623-114215219900479257?l=panbezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6147623/posts/default/114215219900479257'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6147623/posts/default/114215219900479257'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://panbezan.blogspot.com/2006_03_01_archive.html#114215219900479257' title=''/><author><name>پنبه زن</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00434974055348999236</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6147623.post-112332713357850022</id><published>2005-08-06T15:45:00.000+04:30</published><updated>2005-08-06T15:48:53.596+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;font size=4 face=arial&gt;&lt;b&gt;مرد قطاربان&lt;/b&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستاني كه الان براي شما مينويسم حقيقتيست از يك زندگي . حقيقتي از زندگي آدمي كه مثل من و شما بود . در اين دنيا مثل من و شما زندگي كرد و سرانجام مرد . شايد تنها تفاوت او با خيلي از ماها تنها اين بود كه او كتاب نخوانده زندگيش را يكبار و براي هميشه خواند . كتابي كه سراسر از اسرار و حقايق دست نيافته است كه انسان ها به دنبال آنها حتي تا دورترين كهكشانها هم رفته اند . در دقيق ترين آزمايشگاه ها  شايد به دنبال آن چيزي ميگردند كه شخصيت داستان ما در يك قدمي  خود ديد و باور كرد . زيرا جرات باور كردن آنچه را كه ميديد داشت و شك نداشت كه آنچيزي كه با چشمان خود ميبند حقيقيست . شخصيت داستان ما يك مرد  سوزنبان بود كه در خارج از شهر مسئوليت بسيار ساده ولي حساسي داشت . مسئوليت جهت دهي قطارهايي كه روزي دو بار بايد در مسير درست خود قرار ميگرفتند تا مسافران را به سلامت به مقصد برسانند . گرچه در اكثر اوقات مرد سوزنبان بيكار بود و اوقات خود را در تنهايي ميگذراند ولي هيچوقت نبايد فراموش ميكرد كه سر اون دو ساعت بايد حتما ريل قطار را در جهت درست خود قرار بدهد تا قطار بدون لحظه اي تاخير در جهت مناسب خود به حركت ادامه دهد .  زندگي , مسئوليت و اعتبار  آن مرد سوزنبان تنها همين قرار دادن ريلها بود كه روزي دو بار با دقت تمام آن را انجام ميداد . اسم مرد سوزنبان داستان ما داور بود . مردي حدود 40 ساله . مجرد . اهل شعرو ادب . بسيار صميمي و مهربان . نجيب و باشرف .  روزها را اغلب در كلبه اي در كنار راه آهن به مطالعه ميپرداخت و اوقات بيكاري او كه مابين دو لحظه بستن ريلها بود اغلب با كتاب هايش سپري ميشد .  ريلها بايد سر ساعت 12 ظهر و 12 شب بدون حتي يك دقيقه تاخير در جهت خودشون قرار ميگرفتند تا داور همچون گذشته سوزنباني دقيق و با مسئوليت كه هيچوقت اشتباه نميكرد باقي بماند . كلبه داور با داهاتي كه داور در اون به دنيا اومده و بزرگ شده بود كمتر از پنج كيلومتر فاصله داشت . داور اغلب احتياجات زندگي خود را از آنجا تهيه ميكرد . پسر عموي او كه حسين نام داشت تقريبا هر روز به او سرميزد تا آن چيزي رو كه ميخواست براش از ده بخره . حسين  مردي عيال وار بود به قول معروف دخلش به خرجش نميرسيد . به ازاي كمكي كه به داور ميكرد , داور ماهيانه مبلغي را براي كمك خرج زندگي به او ميداد . در مقابل اون حسين هم روزي يكبار به دوار سر ميزد تا چيزهايي كه لازم داشت رو براش از ده بگيره و احيانا اگر پيامي براي مادرش داره بهش برسونه . داور مادر پيري داشت كه در ده زندگي ميكرد .  ماهي يكبار شخصي را به جاي داور ميفرستادند تا بتونه بره مادر پيرش رو ببينه  . پيرزن در اين دنيا فقط همين يك پسر رو داشت كه براش باقي مانده بود . بقيه بچه هاش همه از اون ده رفته بودند و هر كدوم در جايي به زندگي خودشون مشغول  بودند . زندگي هايي كه مثل حركت قطارهايي بود كه هر روز از كنار كلبه داور ميگذشتند و ديوانه وار بدون اينكه به مناظر اطرافشون توجه داشته باشند در يك مسير تكراري دائم در گذر بودند .  زندگي آنها تنها در , در راه بودن خلاصه شده بود بدون اينكه حتي لحظه اي براي فكر كردن درباره آنچه كه در طول مسير خود ديده بودند وقت داشته باشند . فرصت داشته باشند تا آنچه را كه ديده اند را باور كنند و از آن نقشي حقيقي در خيال خود بكشند   . زندگي آنها محدود شده بود به حركت مابين ريلهاي آهني و پياده و سوار كردن مسافرهايي كه به هدف يا شايد بي هدفي هاي خود ميرسيدند . ولي زندگي داور با خواهر و برادرهاش و بقيه آدمهايي كه دور و ورش بودند يك تفاوت اساسي داشت . اين تفاوت او را از دنياي پيرامونش كاملا متمايز كرده بود و شخصيتي تازه به او داده بود كه هيچ شباهتي به ديگران نداشت  . و آن عشقي بود كه به ماهرخ داشت . ماهرخ دختري بود كه در داهاتشون زندگي ميكرد و همه او را به عنوان يك دختر هرزه و هرجايي ميشناختند . اگرچه ماهرخ خيلي زيبا بود و صورت او واقعا شبيه به ماه ولي هيچ جواني به خواستگاري او نميرفت . براي اهالي ده حتي بردن اسم ماهرخ هم ننگ به حساب ميامد . داور هيچوقت شبي را كه براي اولين بار مجذوب نگاه ماهرخ شده بود را از ياد نميبرد . تا قبل از اون شب داور هم مانند ديگران ماهرخ را به عنوان يك هرزه ولگرد بي ارزش نگاه ميكرد. ولي اون شب در نگاه ماهرخ اشعه اي بود كه تا عمق وجود داور را سوزاند . اشعه اي كه حاصل سالها سوختن ماهرخ بود و اكنون به شكلي بالقوه با تمام قدرت يكجا قلب داور را تسخير كرده بود  . شايد براي اولين بار معني غم , نياز يا آن حالت مجهولي كه زندگي يك هرزه هر جايي كه مطرود اجتماع شده  را داشت در نگاه ماهرخ ميخواند . غمي جانسوز كه عجيب است تا به حال دامن گير دهشون نشده  . داور عاشق همين غم شده بود چون نهايت نياز را در آن احساس ميكرد . نياز به هر آنچه كه وجود نداشت و مثل حفره سياه همه چيز را به سوي خودش ميكشانيد . نوعي اغنا را در اين نياز احساس ميكرد . گويا ماهرخ از همه ثروتمندان ثروت مندتر بود چون احساس نيازي نبود كه او نداشته باشه . ماهرخ دختر بسيار شاد و سرزنده اي بود . راستش رو بخواهيد هيچ كدوم از اهالي ده تا حالا از او بي عفتي نديده بودند . ولي يه جورايي رفتارش با بقيه دخترها فرق داشت . هيچ كس نميتونست درك كنه كه ماهرخ واقعا چه جور آدميه . مردم نميتونستند او را با معيارهاي خودشون بسنجند چون تو ترازوي هيچكدام از آنها جا نميگرفت . هر چي بود براي داور او تنها دختري بود كه ميتونست دوستش داشته باشه . ماهرخ هر روز صبح از خونه بيرون ميزد و ميرفت به صحرا . توي دشتهاي گل گم ميشد جوري كه ديگه كسي نميتونست پيداش كنه . شب با سبدي از گل برميگشت . يكي از دلايل كه اهالي ده او را متهم به بي عفتي ميكردند همين بود كه هيچكس نميدونست بپذيره كه يه دختر يا زن براي مدتي هر چقدر هم كوتاه زير سلطه هيچ مردي نباشه . به اين فكر ميكردند كه اگر خودشون در دامان صحرايي بي انتها گم بشند جوري كه هيچ كس آنها را نبينه و ديگه نگاهي نباشه كه آنها را متهم كنه چه رفتاري از آنها سر خواهد زد ؟  انوقت خودشون رو ميزاشتند جاي ماهرخ و او را به همه بديهاي خودشون متهم ميكردند . در نهايت در ذهن هاي خودشون از ماهرخ يك زن بدكاره ميساختند كه مجموعه اي بود از بديهايي كه در وجود خودشون داشتند . ماهرخ هر شب وقتي برميگشت تمام بدنش بوي گل ميداد . بوي مجموعه اي از گلهاي صحرايي كه هر كدوم عطر خودشون رو به ماهرخ داده بودند . عطر خودشون رو داده بودند تا ماهرخ در ده پخش بكنه و به فضاي تعفن گرفته ده كه از يك روز جنگ و ستيز آلوده شده بود طراوتي نو ببخشه . اگرچه ماهرخ فاحشه ده بود , فاحشه اي كه هيچ مردي جرات نزديك شدن به او را نداشت ولي بوي زندگي را هر روز با خود به ده مياورد , بوي زندگي كه بدون آن مرگ ده به خاطر زشت كاريهاي آدمهاش حتمي بود . ماهرخ از زماني كه در زندگي داور پيدا شده بود اثر جاودانه عطر گل هاي صحرايي را براي او هم معني كرده بود . شايد فقط الان داور ميفهميد كه ادامه زندگي در دهشون بدون ماهرخ غير ممكنه . چون گلها عطر خودشون رو تنها به دامان ماهرخ ميبخشيدند نه هيچكس ديگه . آشنا و محرم آنها تنها ماهرخ بود . جالبتر از همه اينكه عطر گلهاي صحرايي بود كه باعث شده بود داور ماهرخ را يكبار ديگه و از نوعي ديگه كه ميتونه عاشق او بشه نگاه بكنه . داستان عاشق شدن داور خيلي جديد نيست . مربوط به پانزده سال پيشه . زماني كه داور هنوز جوون بود و ماهرخ هم به اصطلاح اهل ده هنوز نترشيده بود . داور پانزده سال بود كه با شعله اوليه اي كه ماهرخ به دلش انداخته بود داشت ميسوخت و هر كاري كه ميكرد نميتونست اين سوختن را فراموش بكنه . اگر چه نوعي شيريني و لذتي وصف ناشدني از عشق ماهرخ هميشه در دل او بود ولي دردي كه ازدوري او ميكشيد طاقت فرسا بود . براي داور ادامه زندگي بدون عشق ماهرخ ناممكن شده بود . اگر چه از ماهرخ به ظاهر دور بود . ولي هر روز با خيال او زندگي ميكرد . جالب اينكه احساس مرموزي داشت و حس ميكرد كه ماهرخ هم در دنياي خيال خود داره با او زندگي ميكنه . حس ميكرد كه هر دوي آنها در دنيايي ناملموسي دارند با هم زندگي ميكنند . خيلي خوشبخت هم هستند  چون يك خط نامرعي از جنسي كه كسي نوع آن را درك نميكرد قلب آنها را دائم بهم بسته بود . پانزده سال پيش زماني كه شعله عشق ماهرخ در دل داور افتاد يك شب چهارشنبه سوري بود كه ماهرخ مثل هميشه از دشت گلهاي وحشي به خانه برميگشت . داور اون شب خيلي دلش گرفته بود چون بوي مرگ را در كوچه و پس كوچه هاي ده به شكل وحشتناكي حس ميكرد . اگر چه اهالي ده به ظاهر جشن گرفته بودند ولي داور احساس ميكرد همه چيز مصنوعيست . مثل چهارشبه سوريهاي واقعي كه داور توصيف آن را در كتاب هاي باستاني خوانده بود آتش گرماي وجود خودش را به قلبهاي مردم نميبخشيد . شعله زندگي سرماي زمستاني را محو نميكرد و شراره اي از شورندگي و سركشي آتش در دلهاي مردم نبود . مثل اينكه آتش از اين ديار رخت بربسته بود و سرماي زمستاني پادشاه ابدي دهشون شده بود . مردم عين دلقك هايي كه بر روي صحنه نمايش نقش بازي ميكنند دائم اينور اونور ميپريدند . از روي آتشي كه آن را سنبل باورهاي گذشته هاي خود ميدانستند بي هدف ميپريدند . گويا به سرماي زمستان وحشي و جانسوز كه تخم مرگ را در دهشان كاشته بود خو گرفته بودند و نميخواستند كه گرمي و حرارت آتش را باور كنند . جرات جان گرفتن و زنده شدن را نداشتند چون منادي سرما به آنها در سكون و تدريجي مردن را آموخته بود . احساس ميكرد كه در دهشون همه چيز تكراريه و هيچ چيز نو و تازه اي وجود نداره . اتفاقي نميافته چون دليلي براي يك اتفاق تازه  نيست . همينطور كه در كوچه هاي غم گرفته ده راه ميرفت ماهرخ رو ديد در حالي كه  آتشي از برگ خشك گلهاي وحشي درست كرده بود و در ميان آن آتش نشسته بود . ماهرخ با تمام وجود خود گرماي آتش را جذب ميكرد و وشعاع هايي از نور و زندگي كه از جنس خرد انساني بود را به صورت سرودي با ريتم زندگي ميسراييد   . آنچنان محو جذب گرمي آتش شده بود كه سوزندگي آن را حس نميكرد. آتش از جنس ماهرخ شده بود و ماهرخ از جنس آتش . همانقدر كه آتش در اين ديار به بدنامي كشيده شده بود ماهرخ هم بد نام شده بود . همانطور كه مردم ماهرخ را به عنوان فاحشه ده طرد كرده بودند آتش هم به عنوان نماد كفر و بي ديني به فراموشي سپرده شده بود . ماهرخ چهارشنبه سوري باستاني كه داور آن را تنها در كتاب ها ديده بود را با تمامي شكوه و بزرگي ايراني آن زنده ميكرد و داور محو تماشاي تولدي تازه در فرهنگ طرد شده باستاني بود . داور در اون لحظه ميخواست كه با ماهرخ همراه بشه و  محو در زايش فرهنگ باستاني كه مدتهاي طولاني امكان تجديد حيات از آن گرفته شده بود  بشه . ولي از سرزنش مردم ميترسيد . ميترسيد كه مانند ماهرخ رسوا و بدنام بشه . با اينكه شعله اي از عشق ماهرخ كه از جنس گلهاي وحشي , گرمي آتش و زندگي بود به قلب داور تابيده بود ولي داور هنوز آنقدر در گرمي اين عشق پخته نشده بود كه جرات ابراز كردن آن را داشته باشه . داور از آن شب عاشق ماهرخ شد . عشقي كه نه تنها مثل عشقهاي افلاطوني از جنس بي خبري , فراموشي و مرگ و از خود بيخود شدن نبود بلكه رويش زندگي تازه , خرد , هوشياري و ژرف نگري را با خود همراه داشت . از آن شب داور به پاكي ماهرخ ايمان آورد . چون هيچ شكي در پاكي آتش و بي آلايش بودن آن نداشت . از آن شب . شبي كه سرنوشت داور به شكلي ديگر رقم خورد و ماهرخ سطوري تازه در كتاب زندگي داور نوشت , ديگه داور داور قديمي نبود . ديگه ماهرخ رو مانند ديگران يك فاحشه نميدانست . بلكه او را گشاينده كتاب زندگي خود ميدانست كه از ابتدا ناخوانده باقي مانده بود . كتابي كه سالها در كتابخانه افكار او خاك خورده بود و ماهرخ آن كتاب را روي ميز او گذاشت تا سطر سطر آن را با دقت بخواند . از آن زمان بود كه داور به شغل قطارباني مشغول شد . چون هم ميخواست كه از ده و آدمهايي كه در آن زندگي ميكردند دور باشه و هم در تنهايي خودش را به ماهرخ نزديك تر ميديد . جالب اين بود كه هيچوقت لازم نميديد كه حرفي به ماهرخ بزنه . چون حس ميكرد كه هر سخني بين او و ماهرخ ناگفته گفته شده  . نيازي به استفاده از كلمات نيست چون نقطه تاريكي بين او و ماهرخ نيست  . ميدونست كه ماهرخ يك روز خودش مياد و براي هميشه با داور ميمونه . ولي نميدونست كي اين اتفاق ميافته . تنها تلاش او براي اين بود كه از زنجير جهلي كه  تربيت سنتي به پاي او بسته بود رهايي پيدا كنه و به گرمي و وجود آتش برسه . بشه همانطور كه ماهرخ شده بود . با شهامت به گرمي آتش ايمان بياره و به تمام حماقتهايي مردم  پشت پا بزنه . حالا كار داور شده بود قطارباني و خواندن كتاب هايي كه ماهرخ باب آنها را به روي او گشوده بود . كتابهايي كه سواد عشق ماهرخ  و شهامت و گرمي آتش را به داور مي آموخت.  داور از حركت بي هدف و دائما تكراي قطارها متنفر بود . دوست داشت زماني نظم طبيعي حركت آنها را بهم بزنه . بهشون نشون بده كه غير از اين كه هست هم ميشود بود  . ميخواست به مسافرين اين قطارها نشون بده كه اينقدر از واژگوني قطارها نترسند . چون زندگي آنها با زماني  كه جسمشان بر اثر سقوط قطار به داخل دره متلاشي و تكه پاره ميشه فرق چنداني نداره  .   اهالي ده همه فهميده بودند كه داور عاشق ماهرخ شده و به خاطر همين اغلب سرزنشش ميكردند . پسر عموش حسين كه مردي مذهبي و متدين بود اغلب براي او حديث و آيه مياورد كه قال رسول الله . عشق به زن روزپي حرام است خصوصا اينكه گبر و آتش پرست هم باشد و بدتر از همه خون ايراني در رگهاش جريان داشته باشه . ولي داور به حرفهاي احمقانه حسين ميخنديد . با خودش ميگفت اين مرتيكه هوسران كه دو تا زن و خدا ميدونه چند تا صيغه داشته هنوزم چشماش دنبال اينو و اون ميدوه رو ببين كه داره من رو نصيحت ميكنه . يكي نيست بهش بگه تو اگر راست ميگي يه خورده از شمار عيالاتت كم كن تا بتوني از عهده خرج و مخارجشون لااقل بر بياي . حسين او را نصيحت ميكرد كه زن براي توليد اولاد است و اولاد هم براي بقاي اسلام . زن صالحه اولاد صالحه مياورد و صد البته اولاد صالحه اگر پسر باشد اول بايد قرآن خواندن را ياد بگيرد و بعد شمشير زدن را . و اگر دختر باشد ياد بگيرد كه در شب زفاف چگونه به شوي خويش حال بدهد . و اين است رمز بقاي اسلام كه مرد مسلمان همواره بايد حول و قوه شمشير زدن را از زنان عفيفه صالحه كسب نمايد و في الواقع در راه عيش خويش شمشير بزند . آنچنان كه در كلام خدا گفته شده بكشد و كشته شود تا به مراد و مقصود خود دست يابد . ولي داور  هر چقدر اين حرفها رو بيشتر ميشنيد به عمق فلاكت و بدبختي حسين و بقيه اهالي دهشون بيشتر پي ميبرد . يكبار حسين دست به دامان آخوند ده شده بود كه آشيخ ملا . اين زن روزپي گبر و بي دين رو تكفير كن تا ريشه كفر و بيديني از دهمون كنده بشه . آخونده هم اينكار رو كرد . يك روز بعد از نماز مغرب دستور داد تا ماهرخ رو زنده زنده بسوزانند. ولي وقتي جماعت به خانه ماهرخ نزديك شدند ماهرخ شخصا به استقبال آنها آمد . اول يك سيلي محكم به گونه آشيخ ملا نواخت كه دهنش بسته شد . بعد با نگاه خمشمگين خود جهل و ناداني مردم ده را سرزنش كرد  .  طوري كه همشون راهشون رو گفتند و رفتند .  ماهرخ اگرچه تنها بود ولي يك كرور آدم بي سواد و نادان شبيه آشيخ ملا و مريداش حريف او نميشدند . داور دلش براي بچه هاي دهشون خيلي ميسوخت . از اينكه آنها قرباني جهل و نا آگاهي پدر و مادرهاشون بودند . پدر و مادرهايي كه آنها هم ميراث جهل نسلهاي گذشته خود را به دوش ميكشيدند . ميراث شومي كه اصرار داشتند كه به بچه هاشون هم منتقل كنند . تا آنها هم با ترس و ناباوري بزرگ بشند . فرزندان خلفي بشند براي اين نسل شكست خورده مات و مبهوت. نسلي كه گرماي آتش و شهامت و سوزندگي شعله هاي آن را درك نميكرد. نسلي كه ماهرخ را يك فاحشه ميدانست . آيا اين بچه ها حق انتخاب داشتند؟ حق انتخاب براي رد كردن  آنچيزي كه پدر و مادرهاشون به آنها ميدادند . آنها مثل قرباني هايي ساده و بي گناه به سمت قربانگاهي ميرفتند كه هيزم آن از مدتها پيش  براي نابود كردن آنها انباشته شده بود . هيزمي كه اگر چه به خاكستر نشسته بود ولي هنوز دود ميكرد . بدون اينكه شعله اي داشته باشد تن و جان بچه ها را ميسوزاند . آنها را در دود خود خفه ميكرد تا پيكر نحيف آنها براي سوزاندن آيندگانشان هيزم شود. چه كسي ميتوانست اين سرنوشت را براي آنها تغيير بده . چه كسي ميتوانست جلوي اين جبر طبيعي رو بگيره كه نسلي وسيله نابودي نسلي ديگر ميشه . نسلي كه به جاي شير زهر در كام فرزندانشون ميريختند . زهري بسيار مهلك تر از آنچه از پدر و مادرهاشون دريافت كرده بودند .  داور همه اينها را ميديد و افسوس ميخورد . او از زماني كه ماهرخ را شناخته بود هر روز با دردهايي زندگي ميكرد كه جان و وجودش را ميخوردند . دردهايي كه چاره اي جز اين نداشت كه با آنها مبارزه كنه . دردهايي كه اگر با آنها مجال ميداد  او را به نعش بي جاني تبديل ميكردند كه خوراك خوبي ميشد براي لاشخورها . دردهايي كه از صندوقچه خاك خورده داور كه انبوه كتابها در آن ذخيره شده بودند بيرون آمده بودند . آنها مثل ويروس قصد داشتند كه داور را از پا دربياورند . ولي كتابها . كتابهايي كه ماهرخ به داور داده بود بر روي جلد هر كدام از آنها اسم يكي از بچه هاي اين سرزمين نوشته شده بود . بچه هايي كه مثل داور با اين دردها جنگيده بودند . اگر جه الان مرده بودند ولي هر كدام كتابي نوشته بودند كه لحظه هاي زندگي آنها را در خود جا ميداد  . لحظه هاي سوگواري  براي بچه ها  . لحظه هاي  شادماني در شب چهارشنبه سوري . لحظه هايي را كه با خود و عشق بيدار خود گذرانده بودند . لحظه هايي را كه به جز تنهايي كسي را به خلوت خود راه نداده بودند. داور قصد داشت آخرين كتاب را در اين باب بنويسه . او ميخواست اين كتاب را كه چكيده و ميراث تمامي نويسندگان كتابهاي پيشين بود را يكجا به ماهرخ تقديم بكنه  .ميدانست اين كتاب ميتونه بچه هاي دهشون رو براهي هميشه نجات بده . اين كتاب ميتونست سنت نامبارك سوختن بچه ها به جرم جهل و ناآگاهي پدر مادرهاشون را ريشه كنه . به آنها حق بده كه  بدون اينكه قربانيهايي بي گناه باشند شب هاي چهارشنبه سوري را آزادانه وبا شادماني جشن بگيرند... . يك شب زمستاني كه نزديك به آمدن سال نو بود داور طبق معمول در كلبه خود نشسته بود . هوا آنچنان سرد بود كه حتي هيزم بخاري چوب سوز كلبه داور هم سرد شده بود و داشت به خاكستر مينشست .برف شديدي ميامد به طوري كه ارتباط راديويي بين ايستگاه هاي مراقب و قطارها كاملا مختل شده بود . داور مشعل آتشي در كنار ريل آهن روشن كرده بود و اميدوار بود كه در كور سوي روشنايي آن حركت قطار را از دور ببيند  . ريل آهن كمري دره را دور ميزد و از سينه كش كوه راهي را به سمت كلبه داور باز ميكرد . دره اي كه قبرستان ده در آنجا قرار داشت و راهي كه از ده ميامد و به كلبه داور ميرسيد در ادامه به آنجا منتهي ميشد . در روزهاي عادي كه برف نميامد از محل كلبه داور  راه منتهي به ته دره و قبرستان ده و راه آهني كه در سينه كوه كشيده شده بود با يك نگاه ديده ميشد . ولي تو اين هواي برفي چشم چشم رو نميديد . فقط مشعل آتش كنار كلبه گاهي زبانه ميكشيد و فضاي دره را براي چند لحظه روشن ميكرد . داور سعي ميكرد در كور سوهاي شعله مشعل قطاري را كه از دور مياد را ببينه . ولي هيچ چيز ديده نميشد . راه ده بسته شده بود و هيچ گونه امكان رفت و آمدي وجود نداشت . . باد  درون دره ميپيچيد و از سايش خود با تخته سنگهاي دره صداهاي ترسناكي را ايجاد ميكرد . داور سعي كرده بود كه آنتن بيسيم  ايستگاه را گرم كنه شايد بتونه با قطاري كه داره مياد و يا ايستگاه قبلي تماس بگيره . ولي نتيجه نگرفته بود . با اين وضع داور مسير ريل قطار را در جهت درست خود قرار داده بود و اميدوار بود كه راننده قطار شعله مشعل كنار كلبه را از راه دور ببينه و با سرعت مناسب تقاطع ريلها را رد بكنه .به خاطر سنگيني برف كه ريلها را پوشانده بود داور نتونسته بود كه  ريل را در جهت خودش كاملا قفل كنه . با اين وضع اگر قطار به آهستگي از تقاطع عبور ميكرد با تكون شديدي عبور ميكرد و به مسيرش ادامه ميداد . ولي اگر راننده ناشي بود و با سرعت عبور ميكرد خطر واژگوني قطار بود . در طول مدتي كه داور اين كار را انجام ميداد بارها با چنين وضعيتي رو برو شده بود . ولي خوبختانه هيچوقت اتفاق ناخوشايندي نيافتاده بود . فقط يكبار دو سه سال پيش چرخ قطار تو تقاطع گير كرد و قطار به وضع بدي متوقف شد . ولي خوشبختانه حادثه دلخراشي رخ نداد . فقط قطار براي چند روز متوقف بود .از مركز براي جابجايي مسافرين به شهر اتوبوس فرستادند . بعد هم كه هوا بهتر شد قطار را بر روي ريل قرار دادند تا بتونه به مسير خودش ادامه بده . ولي اون شب داور حس ميكرد كه قراره اتفاق جديدي بيافته . تو همين حال كه بود ديد از سمت جاده مشرف به ده  از دور روشنايي كوري ديده ميشه . روشنايي به سمت كلبه داور ميامد و نزديك و نزديك تر ميشد . داور فكر كرد كه خيالاتي شده و آن چيزي را كه ميبنه به خاطر خطاي ديده .آخه چه كسي ميتونست تو اين سرما و برف از اين جاده بگذره و به اين طرف بياد . ولي خوب كه نگاه كرد ديد شخص فانوس به دستي داره به كلبه نزديك ميشه . خوشحال شد و با خودش فكر كرد كه حتما از امداد راه آهن كسي را براي كمك فرستادند . به كنار جاده رفت و منتظر ماند تا شخص فانوس به دستي كه به سختي راه خودش را در جاده پيدا ميكرد از راه برسه .  آن شخص به آهستگي و با گام آهنگ خاصي كه داور آرامش عجيبي را در آن حس ميكرد  نزديك  و نزديك تر ميشد .  گرماي خاصي را داشت و نوعي حس افسون شدگي شبيه به آزادي بيماري كه مدتها با مرگ دست و پنجه نرم كرده و الان دوران نقاهت  خود را ميگذراند  با خود  داشت . مثل اينكه ماهرخ بود . نه واقعاً خود او بود كه داشت ميامد . حتي نفس هاي او هم براي داور آشنا بود . عطر نفس هاي ماهرخ را از دور ميشناخت . خود او بود كه داشت ميامد . باور نكردني بود . آيا داور يكدفعه به تمام آرزوش رسيده بود . ماهرخ . ماهرخ .  داور همينطوري كه صداش ميزد به طرفش دويد . ميخواست زودتر بهش برسه . ماهرخ هم قدم هاش را تند تر كرد تا زودتر به داور برسه . داور چند بار زمين خورد ولي باز بلند شد و با سراسيميگي بيشتري تقلا كرد كه زودتر به ماهرخ برسه . ماهرخ عزيزم . ماهرخ . بالاخره اومدي ؟ داور و ماهرخ بدون هيچ صحبتي همديگر را بوسيدند و بغل كردند . مثل كساني كه مدتها همديگر را ميشناختند و پس از يك دوري طولاني دوباره همديگر را ديده باشند . حرفي براي گفتن وجود داشت . وجود آنها با هم حرف ميزد . ذره ذره وجود آنها زبان باز كرده بود و با كلامي بسيار شفاف و گويا صحبت ميكرد . داور همه چيزهايي كه در اطرافش  ميگذشت را فراموش  كرده بود . دست و پاش ميلرزيد و ديگر هيچ چيز برايش مهم نبود . چون ماهرخ پس از مدتها اومده بود . ديگر فاصله اي بين آنها وجود نداشت . آنها به هم رسيده بودند . سرماي هوا كوچكترين تاثيري در هيچكدام از آنها نداشت . چون گرماي عشق آنها را گرم كرده بود . داور به ياد نداشت كه در چه سال و چه ماهي قرار دارد . حتي يادش رفته بود كه قطاربان است و در كلبه محقر خود بايد منتظر رسيدن قطار باشد . زمان و مكان به شكل عجيبي تاثير خودشان را از روي داور و ماهرخ برداشته بودند . ديگر  سنگيني گذشت زمان يا جاذبه زمين كه آنها را به زمين بسته بود  را احساس نميكرند .داور  احساس ميكرد كه دست ماهرخ را گرفته و ميتواند با وجود او به هر زمان و مكاني كه اراده ميكند پرواز كند . جاذبه اي بين آنها وجود داشت كه بر تمام نيروهاي طبيعي موثر بر عالم چيره شده بود . الان تنها آن نيرو كه كاملا تحت اراده و كنترل داور و ماهرخ بود بر انها تاثير ميگذاشت . طبيعت فيزيك  ماهيت مسخره و قابل حذفي پيدا كرده بود كه قدرت اراده ميتوانست به راحتي آن را تغيير دهد . قوانين جديدي ايجاد كند كه بر اساس خرد انها اشكال   بديع و منحصر به فردي را ايجاد ميكرد .  مثل يك تابلوي نقاشي تصوير تازه اي از آينده بر روي آن ترسيم ميشد كه كاملا متفاوت با گذشته بود  . داور به ياد كتابها و نويسنده هاي  آنها افتاد . حس ميكرد كه تمام خواسته هاي انها كه در كتاب هايشان نوشته بودند الان در حال شكل گيري هست . در همين حال كه بود داور خودش را همراه ماهرخ داخل كلبه حس كرد . نميدانست كه كي و چگونه وارد كلبه شدند . ولي با ماهرخ پشت ميز چوبي وسط كلبه نشسته بودند . ماهرخ بدون مقدمه به داور گفت ميدوني امشب چه شبيه ؟ داور گفت نه . ماهرخ گفت امشب شب چهارشنبه سوريه . چطور يادت نيست ؟ ماهرخ راست ميگفت . داور انقدر حواسش به اومدن قطار و برف سنگيني كه ميامد پرت شده بود كه همه چيز را فراموش كرده بود .شب چهارشنبه سوري بود . يادبود پانزده ساله عشق داور و ماهرخ كه الان به ميوه نشسته بود . داور به علامت تاييد  به چشمهاي نافذ ماهرخ خيره شد . گفت امشب با شكوه ترين جشن چهارشنبه سوري را خواهيم گرفت . حيف كه من اينجا چيز زيادي ندارم . وگرنه يه جشن بزرگ دو نفري ترتيب ميداديم . ماهرخ لبخندي زد و در كوله پشتيش را باز كرد . از توش يه كوزه بزرگ شراب بيرون آورد كه عطرش همه اتاق را پر كرد .گفت من اين را آوردم . داور هم گفت من مقداري ماهي امروز از ده برام آوردند براي درست كردن شام شب عيد . فرقي نميكنه الان هم براي ما شب عيده . الان درستش ميكنم . داور بدون مقدمه رفت سراغ اجاق كلبه و آتش را براي سرخ كردن ماهي ها آماده كرد . بعد ماهيتابه را اورد و شروع كرد با دقت و سليقه ماهي ها را سرخ كردن . ماهرخ هم شروع كرد به چيدن ميز . مقداري هم  ترب كه ديروز از صحرا چيده بود را به زيبايي قاچ زد و در يك ظرف مرتب چيد . همه چيز براي صرف يك شام لذيذ و به ياد ماندني آماده شده بود .  داور يكي از دوست داشتني صفحاتي را كه داشت  در گرامافون گذاشت . صداي خوش و دلنشين موسيقي فضاي اتاق را پر كرد و به زيبايي و افسونگري آن شب اضافه كرد . اول يه گيلاس شراب با هم خوردند . واقعا استثنايي بود . مثل اين بود كه هزاران ساله كه آن شراب را انداخته اند . بوي كهنگي آن آدم را ديوانه ميكرد  . آنقدر تند و سوزنده بود كه به سختي ميشد مزه آن را درك كرد . گرماي دلنشيني را در رگ ها جاري ميكرد .  سراسر بدن را به آرامي ميسوزاند و بي حس ميكرد . مست كننده بودن براي آن توصيف كمي بود . مثل هاله اي بود كه تمام بدن را از مستي ذاتي و طبيعي خود پر ميكرد . كسي كه آن شراب را مينوشيد مستي عميق و كهنه اي را از آن دريافت ميكرد كه با هيچ مخدر ديگري قابل تجربه نبود . هيچ شباهتي به مستي هاي ديگر نداشت . يك جور مستي خرد افزا بود . آنقدر جذاب و گيرنده  كه نياز به نوشيدن بيشتر نداشت  . همان يك گيلاس اول اثر  خودش را ميگذاشت . داور و ماهرخ  شامشان را  در فضايي دلنشين تر از روياهاي دوران نوجواني صرف كردند . روياهايي كه در آن به همه جا ميرسي و با رضايتي كامل از خواب بيدار ميشوي .  پس از شام ماهرخ نگاه عميقي به چشمان داور كرد و گفت . داور جان . ميدوني . امشب اتفاق بدي قرار بيافته . من و تو با هم هستيم ولي ... . داور حرفش را قطع كرد و گفت مثلا چه اتفاقي ؟  امشب با شكوه ترين شب چهارشنبه سوريه كه تا حالا بوده . بهت قول ميدم كه بزرگترين آتشي را كه تا حالا ديدي برات  درست  كنم . ماهرخ نگاه معني داري به داور كرد و گفت ميدونم .امشب آتش بزرگي به پا خواهد شد ولي ... .همين را گفت و بي اختيار زد زير گريه . شروع كرد بلند بلند گريستن . داور معني گريه ماهرخ را نميفهميد . ولي بغلش كرد و گفت عزيزم چرا گريه ميكني ؟ امشب هيچ اتفاق بدي نميافته . بهت اطمينان ميدم . من نميگذارم كه هيچ اتفاق بدي بيافته . امشب جشن ميگريم . يه جشن چهارشنبه سوري به ياد ماندني . جشني مانند جشن هاي باستاني كه نياكان ما ميگرفتند . ماهرخ تو چشمهاي داور نگاه كرد و لبخند شيريني زد  . لبخندي كه به داور اين مجال را داد تا غمي را كه در نگاه ماهرخ ديده بود تا مدتي فراموش كنه . ولي چشمان ماهرخ خبر از اتفاق شومي ميداد كه در شرف وقوع بود  .  داور دوست نداشت كه به آن اتفاق فكر كنه . نميخواست خاطره خوش آن شب را با هيچ چيز ديگر عوض كنه  . يشنهاد كرد كه با  با ماهرخ  بيرون كلبه به دنبال چوب و هيزم بگردند . تا بتوانند آتش شب چهارشنبه سوري را همانجا بر پا كنند . اگر چه برف سنگيني ميامد  و همه چيز را در زير خودش پوشانده بود . ولي داور و ماهرخ به هر زحمتي كه بود تپه اي از هيزم در كنار كلبه جمع كردند . مقداري روغن چراغ و نفت آوردند و روي هيزم ها ريختند و آن را به آتش كشيدند . واقعا با شكوه  بود . جشني كه داور و ماهرخ به پا كرده بودند واقعا استثنايي بود . چون پس از مدتها دو نفر با دركي كامل  اين جشن باستاني را جشن ميگرفتند . پيروزي گرماي آتش بر زمستاني سرد كه همه چيز را ساكن و منجمد كرده بود جشن ميگرفتند . هيچ چيز نميتوانست خاطره ان شب به ياد ماندني را از ذهن ها خارج كنه .همه چيز گوياي اين بود كه اين شب با همه خاطره هاي ان به ابديت خواهد پيوست . در همين موقعها  ناگهان صداي قطار كه از دور  ميامد و ريل را به شكلي عجيب و غير عادي مرتعش كرده بود توجه  آنها را به خود جلب كرد . داور به سمت دره رفت تا علت لرزش شديد ريل قطار را بفهمه . ديد قطار از روي ريل منحرف شده و در حالي كه بدنه آن به سطح كوه كشيده ميشه راه خودش را به سمت ده ادامه ميده . واقعا وحشتناك بود . آن قطر يك قطار سوخت رسان بود و با اين وضع اگر داخل ده ميشد در هر لحظه امكان منفجر شدن آن بود  . اگر قطار داخل ده منفجر ميشد حتي يك نفر از اهالي ده هم جان سالم بدر نميبرد. همه آنها در يك چشم به همه زدن در خرواري از سوخت نفتكش ميسوختند و دود ميشدند  .  داور چكار ميتونست بكنه . تنها يك راه وجود داشت . به يادش افتاد كه با منحرف كردن قطار از مسير اصلي ميتونه  آن را قبل از رسيدن به ده متوقف كنه  . ولي قطار با سرعت سرسام آوري به سمت آنها ميامد و ديگر فرصتي نبود . داور در يك لحظه پشت سرش به ماهرخ تگاه كرد . به آرامي اشك گوشه چشمانش را پاك كرد و با سرعت  به سمت اهرم ريل دويد . در حالي كه فرياد ميزد . ماهرخ من را ببخش كه از پيشت ميروم  . ولي بچه هاي ده بايد زنده بمانند . قول بده كه از آنها مراقبت كني . خودش را به اهرم رساند و با تمام قدرتي كه داشت آن را به سمت خودش كشيد . ريل با تكان شديدي از جا  كنده شد و به همراه قطار به داخل دره اي كه قبرستان ده در آنجا قرار داشت سقوط كرد . قطار با صداي مهيبي منفجر شد و دره را با خرواري از آتش پر كرد . ماهرخ به سمت دره دويد تا ببينه چه اتفاقي براي داور افتاده . ولي كوچكترين اثري  از او  نبود . تنها كلاه داور بود  كه در كنار ريل افتاده . كلاهي كه مرد قطار بان هميشه بر سر ميگذاشت   . ماهرخ كنار دره نشست و بلند بلند  شروع كرد به گريستن . گريه او كه از عمق وجودش ميامد , تك تك  سنگهاي دره را هم به گريه آورد  . چون مرد قطاربان ديگر زنده نبود . مردم سراسيمه آمدند تا ببينند كه چه اتفاقي افتاده . ديدند كه مرد قطار بان خودش را براي زنده ماندن آنها به كشتن داده . يگانه عشق او كه او را فاحشه اي بيشتر نميدانستند در كنار دره اي كه قبر داور شده بود نشسته و مثل ابر بهار گريه ميكنه .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6147623-112332713357850022?l=panbezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6147623/posts/default/112332713357850022'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6147623/posts/default/112332713357850022'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://panbezan.blogspot.com/2005_08_01_archive.html#112332713357850022' title=''/><author><name>پنبه زن</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00434974055348999236</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6147623.post-111924282148229053</id><published>2005-06-20T09:12:00.000+04:30</published><updated>2005-06-20T09:17:01.490+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;font size=4 face=arial&gt;&lt;b&gt;رويايي حقيقي&lt;/b&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آيا روياهاي ما ميتونه به حقيقت بپيونده و همينطور حقيقتي ميتونه رويا بشه ؟ الان ميخوام از رويايي صحبت كنم كه حقيقت شد . كساني اين رويا را ميخوانند و به عنوان يك قصه باورش ميكنند . ممكنه تفسيرش كنند و ازش معناهاي مختلفي بفهمند . ولي زماني رنگ حقيقت به خودش  ميگيره كه تمام شخصيت هاي آن زنده بشند  و مثل من با شما حرف بزنند .  بگويند كه كي هستند و چه سرگذشتي بر آنها گذشته است . داستان از اينجا  شروع ميشه كه يك شب پاييزي نشسته بودم و از پنجره اتاقم برگريزان پاييز را تماشا ميكردم .باد ميومد و مثل شلاق بر تن زخم خورده درختهاي پاييزي تازيانه ميزد . درختها ميرقصيدند و مثل برده هاي مطيع براي اربابشان جشن و پايكوپي ميكردند . برگهاي زرد آنها مثل قايقي سرگردان كه ديولنه وار خودش را به امواج   رودخانه سپرده  باشه , بي هدف به اين سو و  آن سو ميرفتند  . باد پاييزي زوزوه ميكشيد و روياها را با خودش مياورد .  روياهايي كه ميامدند تا حقيقتي را خلق كنند . با اينكه هوا سرد بود ولي شعله شومينه  چنان با قدرت زبانه ميكشيد كه مطمئن بودم هيچ سرمايي بر آن پيروز نخواهد شد . باد بيرحمانه  در و پنجره اتاقم را ميكوبيد ولي چنان محكم بسته بود كه نا اميد از باز كردن آن بازميگشت . انتظار هيچ مهماني را نداشتم . حتي تحمل ديدن نزديك ترين دوستانم  را هم نداشتم . آنهايي كه زماني تنهايي هاي من را پر ميكردند الان شده بودند برايم سوهان روح.  كساني كه هميشه انتظار آمدن آنها را ميكشيدم الان شده بودند فرشته عذاب . فقط تنهايي را دوست داشتم . تنهايي مي امد و برايم حرف ميزد .  آرامشي مطلق را زمزمه ميكرد  .  آرامشي كه ابدي و ازلي بود و بيشتر از هر چيز ديگر در اين دنيا قدمت داشت . پيامبرها همه صحبت از خدايي ميكردند كه ابدي و ازليه و همه چيز را خلق كرده . ولي من تنهايي را آن خداي ابدي و ازلي ميدانم  . خدايي كه در آغوش مهربان خود براي هر كسي جايي داره . چه كسي بيشتر از تنهايي با هر يك از  ما صميمي بوده ؟ چه كسي بيشتر از او حرفهاي ما را گوش داده ؟  چه كسي بيشتر با ما وقت گذاشته و دلتنگي هاي ما را تحمل كرده ؟ اگر تنهايي خدا نيست پس چه كسي غير از او خداست ؟  شايد ما دلتنگي هايي كه داريم را محصول تنهايي بدانيم و او را مقصر بدانيم . ولي دلتنگي تنها فرار ما از حقايقيست كه در تنهايي هاي ما حامله شده  و نميخواهيم وجود  اين كودكان ناخواسته را باور كنيم . آنهايي كه كودكان ناخواسته كه زاييده عشقي هوس آميزشان بوده اند را دوست دارند و به يادگار روزهاي عاشق بودن خود آنها را حفظ ميكنند ميتوانند تنهايي را هم دوست داشته باشند . ولي براي بعضي تنهايي تقطه فرار از آن حقيقتيست كه اگر چه از خون و جنس آنهاست ولي  پذيرفتني و خواستني نيست چون كه زمان خلق ان بي آبرو و گناهكار بوده اند  . صحنه هايي كه در ذهن من بود چنان صورت واقعي به خود گرفته بودند كه داشتم انها را در اتاقم ميديدم . مثل اين بود كه با من هستند بدون اينكه بخواهند من را از تنها بودن خود جدا كنند . آنها مخلوقاتي بودند از جنس تنهايي . در اين ميان زني آمد كه كودكي در بغل داشت . مانند يك شبه در اتاقم ظاهر شد بدون اينكه بخواهد از در بسته اتاقم عبور كند . موهاي سياه بلندي داشت كه تا نزديك كمرش آمده بود . موهايي كه به نظر ميامد هر رشته آن به جايي از دنيا  وصل شده بود تا از سقوط و افتادن ان جلوگيري كند . چشمهاي مشكي و كشيده اش  مثل شيشه برق ميزدند . نميتونستم مستقيما در چشماش نگاه كنم . نگاه كردن تو چشماش جرات خاصي ميخواست چون مثل يك حفره سياه همه چيز را به طرف خودش ميكشيد . گونه هاي فرو رفته و استخواني اش يك جور عمق خواستي را در چهره اش ايجاد كرده بود  . عمقي كه در چهره شاهزاده خانوم هاي قصه ها بود و كسي جرات شنا كردن در اين عمق را نميافت . لبهايش از جنس آتش بودند . آتشي از جنس عشق .  آتشي گرم و سوزان كه اتاقم را گرمتر ميكرد . از همه خواستني تر كودكي بود كه در آغوش داشت . كودكي كه در يك قنداقه سفيد  پيچيده شده و آرام خوابيده بود  . آرامشي كه آن كودك داشت برايم خيلي جالب و خواستني بود . مثل اين بود كه در آغوش آن زن احساس هيچ ترسي نميكرد . چهره كودك نشان ميداد كه يك بچه عادي مثل بقيه بچه ها نيست . با اينكه معصوميت كودكانه در چهره اش ديده ميشد ولي يك جور بزرگي و اقتدار هم در او ميديم . از اونجور بچه هايي بود كه نميتونستي به عنوان يك طفل به او نگاه كني . دستان او انچنان با قدرت و اقتدار  گره خورده بود كه ميگفت آينده در دستان من است و آن را عوض خواهم كرد   . شايد آن زن يك شاهزاده خانوم و ان كودك بچه پادشاه قدرتمندي بود كه الان گذرشون به اينجا كشيده شده بود . ميخواستم از او بپرسم ولي ميترسيدم كه نكنه زبان ما را بلد نباشه . به نظر نميومد براي اداي مفاهيم خود نياز به صحبت كردن داشته باشه . تمام وجود او و حركاتش فراي هر گفتگويي با من حرف ميزدند . ميخواستم كه از او اسمش را بپرسم . ولي شك داشتم كه اسمي داشته باشه . ازش نميترسيدم چون اصلا ترسناك نبود . ولي در عين حال جرات سخن گفتن با او را نداشتم . آهسته آهسته قدم ميزد و آن كودك را به آغوش خود ميفشرد . چنان مهربان به آن كودك نگاه ميكرد كه آرزو ميكردم در يك لحظه به جاي آن كودك بودم .  آرامشي كه آن طفل در اغوش آن زن ميگرفت را ميتونستم با ذره ذره وجودم احساس كنم.  آن زن كنار تخت من نشست و شروع كرد به بچه شير دادن . نگاه او كاملا به چشمان كودك خيره شده بود . در اين نگاه عمقي بود از حرفهاي ناگفته كه  هيچ زباني نميتونست آنها را اقرار كنه . كلماتي از عشق زمزمه ميكرد كه در همان لحظه متولد ميشدند.  به اين دنيا لبخند ميزدند و چهره جادويي خودشان را معرفي ميكردند  . در اين ميان غمي هم در نگاه زن موج ميزد كه نميتونسم ماههيتش رو درك كنم . ولي از يك جدايي صحبت ميكرد كه خيلي نزديكه . آن زن شيره وجودش را با مهري خاص در كام آن كودك ميريخت  و آن طفل سير و سيرتر ميشد  . نگاه كنجكاو كودك دائم به اينور و آنور خيره ميشد مثل اينكه داشت محيط تازه خودش را شناسايي ميكرد . من احساس ميكردم كه اتفاق تازه اي قراره بيافته . اتفاقي كه شايد مدتها انتظارش را ميكشيدم  ولي اون موقع نميتونستم ماهيتش رو درك كنم . شايد ثمره آن چيزي كه يك عمر براي يافتن آن تلاش كرده بودم قرار بود امشب به دستم برسه .  ولي انتظار هيچ پيامد خاصي رو نداشتم .   از آينده هيچ چيز براي من معلوم و قابل پيشبيني نبود جز انچه كه داشت اتفاق  ميافتاد  و به جاودانگي ميپوست . آن زن صورت بچه رو بوسيد و آن را به من داد . باورش برايم مشكل بود . آن كودك الان در دستان من بود . چقدر ورجه وورجه كردن بچه در آغوشم دلپذير بود . نگاه معصومانه او كه از جنس نگاه هاي مادرش بود در چشمان من دوخته شد . مثل اينكه چشمه اي از نور بين چشمان ما جريان داشت كه امواج آن مهري جاودانه را جابه جا ميكردند . مهري كه ابدي و ازلي هست و مردن در آن پيدا نميشد  . نگران بودم كه شايد بچه در بغل من غريبي بكنه . ولي گويا آغوش من را هم مثل آغوش مادرش ميشناخت . او با هر دوي ما به يك اندازه مانوس بود و اين برايم خيلي عجيب بود . بودن آن طفل كه الان در دستان من بود آنچنان من را به وجد آورده بود كه هيچ چيزي را در اطرافم حس نميكردم .  وقتي به خودم آمدم ديدم كه آن زن رفته و الان با آن بچه تنها هستم . حالا ميتونستم معني غمي كه موقع شير دادن بچه در چشمان زن بود رو بفهمم . او كودكش را براي هميشه به من سپرده بود و آن نگاه غم الود خداحافظي مادري بود كه داشت از جگر گوشه خود جدا ميشد . آن كودك در دستان من بود و من با آن كودك يكي شده بودم .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6147623-111924282148229053?l=panbezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6147623/posts/default/111924282148229053'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6147623/posts/default/111924282148229053'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://panbezan.blogspot.com/2005_06_01_archive.html#111924282148229053' title=''/><author><name>پنبه زن</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00434974055348999236</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6147623.post-111857580637470563</id><published>2005-06-12T15:55:00.000+04:30</published><updated>2005-06-12T16:00:06.383+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;font size=4 face=arial&gt;&lt;b&gt;آدمك هاي شهر ما&lt;/b&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ميخواهم امشب در سكوت تنهايي خود از بغض كبوتر بسرايم&lt;br /&gt;بغض كبوتري تنها كه در تنهايي شب سرود ميخواند&lt;br /&gt;كبوتري در شهر آدمك ها زير يك شيرواني سرد در كنار دودكش يك شومينه&lt;br /&gt;دودكشي گرم از  شعله هاي انديشه كه گاه گاه زبانه ميكشد &lt;br /&gt;با گرماي ملايم خود به كبوتر روحي ميدهد براي زنده ماندن&lt;br /&gt;براي درد كشيدن و تداوم گريه بي پايان خود براي اينكه تنهاست&lt;br /&gt;تنهاي تنها از همه آن چيزهايي كه مال آدمكهاست ولي مال او نيست&lt;br /&gt;از جنس آدمكهاست ولي از جنس او نيست &lt;br /&gt;در غم و شادي آدمكهاست ولي در احساسات او نيست&lt;br /&gt;كبوتر تنهاست از همه ان چيزهايي كه ادمك ها براي آن گريه ميكنند و يا ميخندند&lt;br /&gt;همه اون چيزهايي كه سرد سرده , به سردي شهر آدمك ها&lt;br /&gt;شهري كه سكوت مرگ به آن آرامش بخشيده و خزان نگفتن در آن حرف زده&lt;br /&gt;گفته هاي از مرگ يك آينه قبل از اينكه تصوير خودش را نشون داده باشه &lt;br /&gt;يا مرگ يك بغض قبل از اينكه با هق هق گريه راهي براي آزاد كردن خودش پيدا كرده باشه &lt;br /&gt;در شهر آدمكها همه چيز از جنس ادمكهاست و آدمكها از جنس شهرشون&lt;br /&gt;هيچ چيز با هيج چيز فرق نميكنه و هيچ كس با هيچ كس&lt;br /&gt;نه سرودي در آن سراييده ميشه نه آهنگي خوانده ميشه&lt;br /&gt;فقط سر و صدا هست و غوغا&lt;br /&gt;صداهايي كه هيچ وزن  و ريتمي ندارند&lt;br /&gt;هيچوقت آهنگي از روي آنها ساخته نشده &lt;br /&gt;چون قوي ترين آهنگ ساز ها هم نتونستند نظمي توش پيدا كنند&lt;br /&gt;صداهاي شهر آدمكها اگر چه بسياره ولي چند تا بيشتر نيست&lt;br /&gt;صداي اسب تكنولوژي كه از دور دست مياد و فقط گرد و غبارش به اينجا ميرسه&lt;br /&gt;صداي شاعري كه براي پول درآوردن شعر ميگه&lt;br /&gt;صداي روضه خواني كه براي مرده ها آواز ميخونه&lt;br /&gt;صدا فاحشه اي كه از جيغ شب هراسان شده و فرياد ميزنه &lt;br /&gt;و صداي داد زدن آدمكي كه سر آدمكي ديگر فرياد ميكشه&lt;br /&gt;آدمكها حرف نميزنند . اونها سر هم فرياد ميكشند&lt;br /&gt;اونها سر كبوتر هم داد ميزنند&lt;br /&gt;كبوتر چون از جنس اونها نيست دلش خيلي ميشكنه&lt;br /&gt;خيلي بيشتر از اوني كه يك آدمك بتونه تصورش رو بكنه&lt;br /&gt;آدمكها به كبوتر سنگ ميزنند . &lt;br /&gt;ميخواند كبوتر رو از شهرشون بيرون كنند&lt;br /&gt;ميخواند شهري داشته باشند كه كبوتري توش آواز نخونه&lt;br /&gt;كبوتر دلش ميشكنه . گريه ميكنه . آرام براي خودش سرود ميخونه&lt;br /&gt;سرودي كه ميدونه فقط خودش آن سرود رو ميشنوه &lt;br /&gt;كبوتر خسته شده از اين همه سر و صدا&lt;br /&gt;از اينهمه هياهو كه صداي او را در خودش ميكشه&lt;br /&gt;اون سردش شده از بس شهر آدمكها سرده&lt;br /&gt;پرش  خشيكده . دلش شكسته . ميخواد پرواز كنه&lt;br /&gt;ولي افسوس كه از سرما سر جاش خشك شده&lt;br /&gt;شعله شومينه هم سرد شده &lt;br /&gt;جز خاكستر چيزي ازش باقي نمونده&lt;br /&gt;شعله هم شده  از جنس شهر آدمك ها و كبوتر مرده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من برگشتم با اين شعر كه من را به دنياي گذشته ام پيوند داد . دنياي كه براي آزادي خواهم نوشت تا زماني كه امكان نوشتن باشد . از اين به بعد وبلاگ هفته اي يكبار به روز رساني ميشود . باز هم به ترجمه چرندنامه(قرآن) خواهيم پرداخت . از دوستاني كه باز هم مرا همراهي خواهند كرد بي نهايت سپاسگذارم.پنبه زن&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6147623-111857580637470563?l=panbezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6147623/posts/default/111857580637470563'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6147623/posts/default/111857580637470563'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://panbezan.blogspot.com/2005_06_01_archive.html#111857580637470563' title=''/><author><name>پنبه زن</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00434974055348999236</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6147623.post-109574698918265237</id><published>2004-09-21T08:21:00.000+03:30</published><updated>2004-09-21T09:39:49.183+03:30</updated><title type='text'>فاحشگان الهي</title><content type='html'>&lt;font size=4 face=arial&gt;&lt;b&gt;فاحشگان الهي&lt;/b&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز كه مثل هميشه از خيابان ميگذشتم طبق معمول فروشندگان زيادي را ميديدم . فروشندگان كه هر يك چيزي را در دست دارند و آن را به عرضه فروش ميگذارند . بعضي نان ميفروشند و   بعضي لباس . بعضي نواي خوش موسيقي و بعضي فيلمهاي سال كه البته كپي رايت آنها رعايت نشده بود . چشمم در ميان فروشندگان ميگشت . ميديدم كه با يك جيب پر پول ميتوان هر چيزي را خريد. حتي شايد خود فروشنده هم قابل خريدن باشد. بيشتر نگاه كردم . به جمعيت مردم كه حشم وار به دنبالي موهومات خود ميگشتند . تلخي نياز را در نگاه تك تك آنها به خوبي ميمدم . تلخيي كه نشان ميداد كه تك تك آنها فروشنده ميباشند و به دنبال خريداري خوب براي كالاي خود ميگردند. در اين ميان زنان روزپي را ميديم كه به شكر دولت كريمه اسلام امروزه در بين ما فروانند . جاي محمد(ص) خالي كه روزي چند تاي از آنها را زمين بزنه و خرمسراي مبارك را گسترش بده. بگذريم . در ميان كالاهايي كه در ميان مردم ميديدم كه خيلي ارزان فروحته ميشد عشق بود و محبت . البته از آبرو اسم نميبرم چون كه ديگر با يك ريالي هم ميتوان آن را خريد . گويا همه در فروش آن مسابقه گذاشته اند . من قبلاًها تن فروشان و آناني كه آبروي خود را با پول ميفروشند بسيار موجودات پستي ميدانستم . ولي الان ميخواهم اعتراف كنم كه پست تر از آن را يافته ام . چون شخصيتهايي به نام فاحشگان الهي را كشف كرده ام . حتماً از خود ميپرسيد كه فاحشه الهي ديگه چه كوفتي هست كه تا حالا نميشناختيم . اگر كمي صبور باشيد عرض ميكنم . فاحشه الهي كسي هست كه نه براي پول بلكه براي خدا تن فروشي ميكند . لزوماً هم زن نيستند چون اصلاً ماهيت انساني ندارند كه بخواهيم آنها را در يكي از دسته مرد يا زن طبقه بندي كنيم . پيشرفت قارچ مانند تمام اديان مديون فاحشگان الهي آنهاست كه چهره كريه اديان را زينت داده اند . دين عبارت است از حقارت انسانها در مقابل موجودي عقده اي و ناراحت به نام خدا كه دشمن بشريت ميباشد. دشمني كه اگر آدمها نخواهند هيچ نيرو و تسلطي بر آنها ندارد ولي نوعي جنون مازوخيسم باعث ميشود كه تن به اسارت اين موزي و مردم آزار بدهند . فاحشگان الهي هم كساني هستند كه مبلغان بي جيره و مواجب اين خدا هستند . آنها بزرگترين خيانت را به بشريت ميكنند چون دامهاي نامحسوس اديان را دانه ميپاشند . شما در ماه محرم از خانه بيرون برويد تا جماعت فاحشگان الهي را ببينيد . ببينيد كه چلو خرشت قيمه و سكس با فاحشگان الهي چگونه خيل عذا دارن حسيني را از خانه بيرون ميكشد. سري به كليساها يزنيد و تيپ با كلاس تر و موزي تر فاحشگان الهي را در آنجا ببينيد . بقيه جاها هم همينطور . فاحشگان الهي كم نيستند و شما در دور و بر خود به فراواني آنها را پيدا ميكنيد . شخصيت آنها به حدي فريبنده هست كه وعده مهر و محبتي كه خدا ميدهد فريبنده و دروغ ميباشد . اين موجود دروغگو و پست حتي يك كلمه حرف  راست هم از دهانش خارج نميشود مگر اينكه براي فريب دادن شما باشد . به شما توصيه ميكنم كه اگر دوست داريد شخصيتي لجنمال شده نداشته باشيد از فاحشگان الهي در هر اسم و لباسي كه هستند برحذر باشيد . آنها را مانند موجوداتي موزي و خطرناك در شيشه الكل نگه داريد تا نكبت آنها به ديگران سرايت نكند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6147623-109574698918265237?l=panbezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6147623/posts/default/109574698918265237'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6147623/posts/default/109574698918265237'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://panbezan.blogspot.com/2004_09_01_archive.html#109574698918265237' title='فاحشگان الهي'/><author><name>پنبه زن</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00434974055348999236</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6147623.post-109568437093837839</id><published>2004-09-20T16:44:00.000+04:30</published><updated>2004-09-20T22:31:33.553+04:30</updated><title type='text'>بازگشت پنبه زن</title><content type='html'>&lt;font size=4 face=arial&gt;&lt;b&gt;بازگشت پنبه زن&lt;/b&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با درود به همه عزيزان بعد از يك وقفه نسبتاً طولاني اين وبلاگ مجدداً راه اندازي ميشود . &lt;br /&gt;قرار است همچنان به كار پنبه زني خود ادامه دهيم و به دور از سايه شوم هر دين و مذهبي قدرت انسان خاكي را در زير بار نرفتن قدرت خدايان دروغين به تصوير بگشيم . انسان خاكي در عصر ما پرده ظلماني دروغي به نام خدا را شكسته از آنجايي كه با انواع بيماريهاي رواني و ضعف شخصيت در انسانهاي مذهب گرايي كه دين را پوششي براي فرار از كمبودهاي شخصيتي و عقده هاي رواني خود قرار ميدهد را شناخته است .كساني كه خالي از هرگونه ارزش انساني هستند و فقر شخصيتي خود را در وجود خدايي خيالي شادمان ميشوند.انسانهايي كه با شعار نيك خواهي جهان را به گند كشيده اند و شعارهاي گوش خراش آنها چه در مسجد چه در كليسا و چه در كنيسه به زبانهاي مختلف به گوش ميرسد . صداهاي ناموزوني كه فقط آهنگ آنها فرق ميكند و پيامي به جز مرگ شخصيت انسانها را در بر ندارد . صداهايي كه از جهل انسانها در زماني كه نميدانستند ناشي ميشود و اين ندانستن هنوز هم براي آنهايي كه نميخواهند بدانند همچنان ادامه دارد . به هر حال پنبه زن برگشت تا نغمه اين صداي ناموزون را خفه كند و سرود خوش انسانيت و انسان زيستن را با آهنگي خوش زمزمه كند.قلم پنبه زن همچنان تلخ ميباشد چون تصميم گرفته از تلخيها بنويسد و حقارتهاي كه بشر را به بند كشيده رسوا سازد . مقدم همه تلخكاماني كه اين تلخي را چشيده اند به اين وبلاگ خوش آمد ميگويم . به اميد آزادي از خدايي كه زنجير در دست دارد.  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6147623-109568437093837839?l=panbezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6147623/posts/default/109568437093837839'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6147623/posts/default/109568437093837839'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://panbezan.blogspot.com/2004_09_01_archive.html#109568437093837839' title='بازگشت پنبه زن'/><author><name>پنبه زن</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00434974055348999236</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6147623.post-108334645434012857</id><published>2004-04-30T22:04:00.000+04:30</published><updated>2004-04-30T22:08:32.843+04:30</updated><title type='text'>سوره گاو ايات 30 تا 38</title><content type='html'>&lt;font size=4 face=arial&gt;&lt;b&gt;سوره گاو ايات 30 تا 38&lt;/b&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ادامه تفسير پنبه زني آيات قرآن به بررسي آيات 30 تا 38 سوره گاو ميپردازيم. اين چند آيه يكي از فاحش ترين كپي برداريهاي قرآن از كتب مذهبي اديان گذشته ميباشد.البته اگر منبا و ريشه اصلي آن را جستجو كنيد ميبينيد كه اينچنين داستان هايي تماماً از افسانه هاي رايج عهد باستان در يونان و مصر و ايران برداشت شده اند . به اين ترتيب اينها كپي هايي هستند كه از روي كپي هاي ديگري برداشت شده اند . پيامبران معرفي شده در اين داستانها تماماً شخصيت هاي افسانه اي گذشتگان و قهرمانان داستانهاي اسطوره اي ميباشند كه رندان تاريخ براي فريب مردم از آنها سود جسته اند. به هر حال اگر شما توانستيد در يكي از  كتاب هاي مستند تاريخي اثري از آدم , ابراهيم , موسي و حتي عيسي پيدا كنيد حتماً من را هم خبر كنيد. ضمناً كاوشهاي باستان شناسي نشان ميدهد  كه انسان و ديگر موجودات روي زمين حاصل تكامل در تك سلوليهاي اوليه اي ميباشند كه روي كره زمين وجود داشته اند . به اين ترتيب فرضيه متولد شدن تمامي انسانها از يك زن و مرد كه در يهود , اسلام و مسيحيت  به آن اشاره شده با كشفيات جديد علمي سازگار نميباشد . و اما معني اين چند آيه :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«زماني كه پروردگار تو به فرشتگان گفت كه من در زمين براي خود جانشيني قرار ميدهم . آنها گفتند كه ميخواهي كسي را در آن قرار دهي كه در آنجا فساد كند و خونريزي كند در حالي كه ما تسبيح ميگوييم در ستايش تو و تو را تقديس ميداريم . گفت من ميدانم آنچه را كه شما نميدانيد»(30)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(در اين جمله دقت كنيد . پرودگار تو . اگر مخاطب اين جمله را محمد بدانيم , معني آن اين ميشود كه اين سخنان از جانب پروردگاري ميباشد كه به محمد تعلق دارد نه به تمام انسانها كه اين خود ميتواند دليلي بر اختصاصي بودن دين اسلام براي شخص محمد باشد . در جمله بعدي گفته شده كه من ميخواهم بر روي  زمين جانشيني براي خود  قرار دهم . بنابراين,  اينكه انساني جانشين  خدا بر روي كره زمين باشد امري مشخص و تعريف شده در اسلام ميباشد و درجه اهميت آن تا به حدي است كه دليل آفرينش انسانها تحقق چنين امري تلقي شده است .  بنابراين اصل ولايت فقيه كه عده اي ميگويند با اسلام منافات دارد , كاملاً اسلامي ميباشد. در آيات بعد ببينيم كه آنچه كه خدا ميدانسته و فرشتگان او نميدانسته اند چه بوده است ؟ )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; «پس به آدم تمام اسمها را آموخت و او را به فرشتگان عرضه كرد. پس گفت . اگر راست ميگوييد من را مطلع كنيد كه از اين اسمها باخبريد.»(31)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(اين آيه ممكنه تا حدودي پيچيده و مرموز به نظر برسه به دليل استفاده از اصطلاح خاصي كه در آن بكار رفته و مربوط به عرفان آن زمان شبه جزيره عربستان ميباشد . حتماً ميپرسيد اين كه خدا گفته ,تمامي اسمها را به آدم آموخته چه معنايي دارد و منظورش از اين حرف چه بوده است ؟ لازم به توضيح هست كه در بيشتر مكاتب عرفاني براي طي طريق و راهيابي به هدف نهايي كه مد نظر آن مكتب هست مراحلي تعريف ميشود كه كسي كه سالك و يا راهرو آن عرفان ميباشد آن مراحل را يكي بعد از ديگري طي ميكند , به اين ترتيب در راه مورد نظر خود كسب معرفت ميكند تا به كمال برسد . در برخي از مكاتب عرفاني طي هر يك از اين مراحل و راهيابي به مرحله بعدي توام با دريافت نشانه و يا علامت خاصي بوده است  كه از سوي استاد و يا راهنماي آن مكتب دريافت ميشده است . اين نشانه جايگاه آن شخص را در آن مكتب عرفاني نشان ميداده و حفظ آن به منزله نگهداري از اسرار آن مكتب تلقي ميشده است . در مكتبي كه محمد تحت تاثير آن بوده است راهيابي از يك مرحله به مرحله اي ديگر توام با دانستن اسمي خاصي بوده است كه ازطرف راهنما و يا سرپرست آن گروه عرفاني به شاگرد آن مكتب آموخته ميشده است (نوعي ورد يا چيزي  شبيه آن) . در اينجا دانستن تمامي اسمها به معني رسيدن به كمال ميباشد و منظور اين است كه خدا تمامي آن وردها را به آدم آموخته و به اين ترتيب او را به كمال رسانده است)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«فرشتگان گفتند : منزهي تو . هيچ علمي نزد ما نيست مگر آنچه كه تو به ما آموخته اي . بدرستي تو آگاه و حكيمي»(32)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«خدا خطاب به آدم گفت : آدم , آنها را از اسمهايشان با خبر كن . زماني كه از اسمهايشان با خبر شدند خدا به آنها گفت : نگفتم كه من از ناپيداهاي زمين و آسمان با خبرم و آنچه را كه شما آشكار و نهان ميداريد , ميدانم»(33)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(من نديدم كه مترجم و يا مفسري اين آيه را درست معني كرده باشه . چرا . نميدانم ؟ در اينجا گفته شده كه آن اسمهايي كه خداوند به آدم آموخته , اسامي فرشتگاني ميباشد كه مخاطبين اين چند آيه هستند .  تا آن زمان هم از اسمهاي خودشان غير مطلع بوده اند و خدا اسمهاي آنها را به واسطه آدم به آنها آموخته است.اين هم از نظر عرفاني با توجه به اينكه فرشتگان ابزارهاي حكم فرمايي خدا محسوب ميشوند معنايي خاص دارد كه احتمالاً آخوندي كه اين را معني كرده از چنين مفاهيمي بي خبر بوده است.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«زماني كه به فرشتگان گفته شد كه در مقابل آدم به خاك بيفتيد , همه به خاك افتادند به جز ابليس كه سر باز  زد و خود را بزرگ داشت , چون كه از كافرين بود .»(34)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(اين ابليس عجب دل و جرائي داشته . چقدر هم آزاده بوده كه حاضر نشده به دستور خدا در مقابل كسي زانو بزنه . هر چي باشه كافر بوده ديگه ... از شوخي كه بگذريم ابليس در قرآن و ديگر كتب مذهبي سنبل آزادي و فرد گرايي يك مخلوق ميباشد. او  حاضر نميشه كه  در مقابل جانشين خدا بر روي كره زمين زانو بزنه چون خودش را برتر از اون ميبينه . به اين ترتيب دستور خدا را كنار ميگذاره و نافرماني او را ميكنه و تمام عواقب اين كار را هم مشتاقانه ميپذيره . ) &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;« و گفتيم كه : اي آدم . تو و همسرت در اين بهشت ساكن شويد و هر چه بخواهيد در آنجا براي شما فراهم ميشود , فقط به اين درخت نزديك نشويد كه از ظالمين خواهيد شد.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(اولين نكته اي كه در مورد اين آيه به نظرم ميرسد اين هست كه چرا يكدفعه ضمير من به ما تبديل شد . اصلاً استفاده از ضمير جمع در تلقي به خدا چه معنايي ميتواند داشته باشد . مگر خدا چند تا بوده است كه ضمير جمع بكار رفته است؟ اگر اين صحبتها از جانب چند خداست پس چرا در جاهاي ديگري از ضمير من استفاده شده است ؟ اينها را همه ميتوانيد به حساب معجزات لفظي قرآن و بدون نقص بودن كلام آن بگذاريد. البته با توجه به آنكه پيام آور آن فردي بي سواد ميباشد و بي سوادي هم افتخار او محسوب ميشده , فكر نميكنم كه خيلي عجيب باشه كه غلطهاي انشايي در متن او ديده بشه. نكته ديگه اينكه در اين آيه گفته شده كه "به اين درخت نزديك نشويد" ضمير اين براي اشاره به نزديك استفاده ميشود كه اشاره به موردي در آيه قبل ميكند . من فكر ميكنم كه آن درخت سنبلي از شيطان و روحيه آزاديخواهانه او بوده است . آدم به چنين روحيه اي تمايل پيدا ميكند و همين باعث غضب خدا و اخراج او از بهشت ميشود.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«پس شيطان همراه آن دو تن (آدم و حوا) شد . پس آنها را از آن جايي كه در آن بودند (بهشت) خارج كرد . پس گفتيم : پايين بياييد تا حدي كه بعضي از شما دشمن بعضي ديگر شويد و براي شما زمين قرارگاه و وسيله خواهد بود تا زماني كه در آن زنده هستيد»(36)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(سوال من در مقابل اين آيه اين هست كه آيا اين امكان وجود ندارد كه ما انسانها راهي را در پيش بگيريم كه ديگر نيازي به دشمني با يكديگر نداشته باشيم . آيا زماني نميرسد كه انسانها با صلح و صفا در كنار يكديگر زندگي كنند و از كنار يكديگر بودن لذت ببرند؟ آيا نميشود كه انسانها به حدي از شعور و آگاهي برسند كه بتوانند بدون جنگ و كشتار مشكلاتشان را حل كنند و يك زندگي مسالمت آميز را در كنار يكديگر تجربه كنند؟ اگر زماني به اين مرحله برسيم مسلماً همين كره خاكيمان بسيار زيباتر و دلپذير تر از بهشت خدا خواهد بود.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«پس آدم با كلمات جديدي از سوي پروردگارش روبرو شد و آنها را آموخت به اين ترتيب به سوي او توبه كرد .(بازگشت) بدرستي كه او توبه پذير و دلسوز است .»(37)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(در اينجا خداوند كلمات جديدي را به آدم مياموزد كه بعد از رسيدن به كمال در دانستن نام فرشتگان و بعد از آنكه به همراهي شيطان از بهشت خارج ميشود , براي بازگشتن به سوي خدا به آنها نياز پيدا ميكند . )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«گفتيم : زماني كه همه شما از آن جايگاه پايين بياييد هدايتي از جانب من براي شما خواهد بود كه اگر آن را تبعيت كنيد , ترسي بر شما نخواهد بود و هرگز غمگين نمشويد»(38)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(همانطور كه قبلاً اشاره كردم اين چند آيه مستقيماً از تورات و انجيل كپي برداري شده و كلام محمد نميباشد . در انجيل در جايي گفته شده كه آناني كه هدايت ميابند خدا اشكهاي آنها را پاك خواهد كرد  و ديگر نخواهند گريست.)&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6147623-108334645434012857?l=panbezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6147623/posts/default/108334645434012857'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6147623/posts/default/108334645434012857'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://panbezan.blogspot.com/2004_04_01_archive.html#108334645434012857' title='سوره گاو ايات 30 تا 38'/><author><name>پنبه زن</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00434974055348999236</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6147623.post-108213534784991304</id><published>2004-04-16T21:39:00.000+04:30</published><updated>2004-04-17T13:57:26.780+04:30</updated><title type='text'>سوره گاو آيات 23 تا 29</title><content type='html'>&lt;font size=4 face=arial&gt;&lt;b&gt;سوره گاو آيات 23 تا 29&lt;/b&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با درود به همگي دوستان . در ادامه مباحث گذشته در تفسير پنبه زني قرآن اينبار به آيات 23 تا 29 سوره گاو ميپردازيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«اگر در شك هستيد از آنچه كه به بنده ما نازل شده , يك سوره همانند آن بياوريد و شاهدان خود را كه به غير از خدا هستند فرا خوانيد , اگر راست ميگوييد.»(23)&lt;br /&gt;(در مورد اين آيه من فكر ميكنم كه آب و هواي بيابان و دور بودن از تمدن بشري باعث شده بوده كه اين شبهه براي محمد پيش بيايد كه هر چه ميگويد درسترين و بهترين است و هيچكس بالاتر از او نميتواند سخن بگويد. به جرات ميتوان گفت كه چه قبل از محمد و چه بعد از او بسياري از انسانها بوده اند كه بهتر از او صحبت كرده اند . چه از نظر محتوايي و چه از نظر لفظي كتابهاي بسياري وجود دارند كه از قرآن بسيار سرتر ميباشند. به عنوان نمونه اين سخن نيچه را در نظر بگيريد كه گفته : «براي بت پرست  نبودن شكستن همه بت ها كافي نيست . بايد خوي بت پرستي را ترك گفته باشيد» به نظر من همين يك جمله كوتاه از يك انديشمند عصر روشنگري از تمام دستورات توحيدي قرآن در نهي آن از بت پرستي بهتر و كاملتر ميباشد. يا به عنوان نمونه رباعيات خيام و يا شاهنامه فردوسي را نگاه كنيد . آيا محتوا و زيبايي كلام آنها هيچ جاي مقايسه اي را با قرآن محمد باقي ميگذارد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«پس اگر نتوانستيد كه نميتوانيد, از آتشي كه هيزم آن بدن انسانها ميباشد و سنگهايي كه براي كافرين مهيا شده بترسيد.»(24)&lt;br /&gt;(فكر نميكنم كه اين آيه ديگر نيازي به توضيح اضافي داشته باشد . اين است منطق قرآن در مقابل كساني كه آن را قبول ندارند و با منطق با آن روبرو ميشوند. از طرفي مخالفان را به مبارزه دعوت ميكند كه نميتوانيد بهتر از اين صحبت كنيد .از طرف ديگر يكطرفه به قاضي ميرود و ميگويد ,كسي نميتواند بهتر از اين سخن بگويد. كسي هم كه چنين كند در آتشي انداخته ميشوند كه هيزم آن بدنهاي انسانهاست و سنگهايي هم براي او مهيا ميشود . اين جملات , سخن الله خداي محمد است كه مدعي شده بهترين و زيباترين  كلامها   را دارد.كلماتي كه از خدايي صحبت ميكند كه براي روشن نگه داشتن آتش جهنمش از بدنهاي انسانها استفاده ميكند و سنگ را براي بر سر كافران كوبيدن آماده ميكند . آيا واقعاً منطقي بالاتر از اين براي سخن گفتن خدا با انسان ها وجود نداشته و ندارد ؟ آيا اين كلام زيباترين و رساترين پيامهاست؟ خودتان ميتوانيد قضاوت كنيد .)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«به كساني كه ايمان آورده و كارهاي شايسته انجام داده اند بشارت بده كه باغهايي در بهشت براي آنها مهيا شده كه زير آنها آب جريان دارد . از ميوه هاي آن به آنها روزي داده خواهد شد,  روزيي را كه ميگويند قبل از اين هم به ما داده اند و دوباره مشابه آن به آنها داده خواهد شد . در آنجا براي آنها همسراني پاكيزه مهيا شده و هميشه به طور جاويدان در آنجا ميمانند.»(25)&lt;br /&gt;(اولاً جمله بالا از نظر دستوري غلط است و به هيچ عنوان نميتوانيم آن را به عنوان كلامي رسا و بي عيب ارزيابي كنيم. در ثاني من توضيح نميدهم . خودتان بخوانيد و در مورد كيفيت بهشتي كه به مسلمانان وعده داده شده قضاوت كنيد.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«الله از مثال زدن در مورد پشه وبالاتر از آن شرم نميكند . اما كساني كه ايمان دارند , خودشان ميدانند كه  آن حقيقتي از سوي پروردگارشان هست . ولي كافران ميپرسند كه خدا چه منظوري از آوردن اين مثالها دارد ؟ به اين ترتيب عده زيادي گمراه ميشوند و عده زيادي هم هدايت ميشوند. ولي كسي به جز فاسقين به خاطر آن گمراه نخواهد شد.»(26)&lt;br /&gt;(جمله بندي و استفاده غلط از كلمات , در مورد اين آيه هم به مانند آيه قبلي وجود دارد. گويا انشاي الله خداي محمد خيلي ضعيف بوده كه اينجوري آيات خود را بيان ميكرده است . در مورد تفكيك ايمانداران و كفار از يكديگر و برداشت هر يك از آنها از آيات قرآن , منطق خاصي در اين آيه بكار برده شده است كه ريشه در مطلق گرايي و يكطرفه بودن دين اسلام دارد .خودتان ميتوانيد در مورد آن فكر كنيد. ولي در اين آيه براي عده اي ديگر به نام فاسقين خط و نشان كشيده است كه در آيه بعد اين گروه ,به خوبي معرفي ميشوند.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«كساني كه پيمان خود را , با الله ميشكنند , درست زماني كه پيمانشان مستحكم شده است و آن كارهايي را كه الله بهشان امر كرده را رها ميسازند و در زمين خرابي به بار مياورند . آنان زيان كارانند.»(27)&lt;br /&gt;(اين آيه , در مورد كساني گفته شده كه بعد از پذيرش اسلام از قبول آن پشيمان ميشوند و از كارهايي كه در زمان ايمان داشتنشان در جهت مقاصد اسلام انجام ميداده اند دست ميكشند. به اين ترتيب اين دين با زور و استفاده از فاكتور ترس , راه خودش را به سوي مردم باز ميكند و با ترساندن بيشتري هم سعي دارد كه از انصراف كساني كه به آن ايمان آورده اند , جلوگيري كند.اين نهايت ضعف يك ايدئولوژي را نشون ميده كه بخواهد پيروانش را با ترساندن آنها نگه دارد. يكي از رموز دين اسلام در برجا ماندن آن تا به امروز اين است كه به كسي اجازه جدا شدن بي دردسر و مسالمت آميز از اين دين داده نميشود. به اين ترتيب اگر كسي كه به دين اسلام ايمان آورد و بعداً از ايمان آوردن خود پشيمان شد در گروه فاسقين جاي ميگيرد و اگر ظاهراً هم اعلام انصراف كند , مرتد است و حكم اعدام در مورد او جاري ميشود )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«چگونه به الله كافر ميشويد در حالي كه شما مرده بوديد , پس زنده تان كرد سپس دوباره ميميريد و دوباره شما را زنده ميكند سرانجام به سوي او باز ميگرديد.»(28)&lt;br /&gt;(اين همه ادعايي كه الله كرده چگونه ميخواهد ثابت كند؟؟؟ با چه منطقي ما بايد بپذيريم؟؟)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«او همان كسي است كه تمام آن چيزي را كه در اين زمين است , او آفريده است, سپس به آسمان رفته و هفت آسمان را جدا ساخته است و او به همه جا آگاه است.»(49)&lt;br /&gt;(اين آيه هم از نظر انشايي اشكال دارد . جمله بندي غلطي كه در ترجمه اين آيه ديده ميشود به خاطر اشتباه ترجمه نيست . اين آيه و بسياري از ديگر آيات قرآن از نظر انشايي اشكال دارند . البته اين اشكالات هم به مانند اشكالات محتوايي آن به خوبي تفسير و توجيه ميشوند .چون با اختراع قوانين صرف و نحو و استثناعات زبان عربي كه توسط ملايان وضع ميشوند , اينگونه اشتباهات انشايي از چهره قرآن زدوده ميشوند. به اين ترتيب هر اشتباه لفظي به حساب يكي از استثناعات صرف و نحو عربي گذاشته ميشود و هر اشتباه محتوايي بيانگر يكي از رموز قرآن در رابطه مابين خالق و مخلوق است.در اين ميان بساط فكر كردن است كه به كل تعطيل ميشود.نكته ديگه اينكه هيچ يك از فضانورداني كه تا كنون به فضا رفته اند , خبر از وجود اين هفت آسماني كه در قرآن گفته شده نداده اند. ضمن اينكه اين آيات سوره گاو به نظر ميرسد كه مستقيماً از كتاب آفرينش تورات برداشت شده باشد.) &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6147623-108213534784991304?l=panbezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6147623/posts/default/108213534784991304'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6147623/posts/default/108213534784991304'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://panbezan.blogspot.com/2004_04_01_archive.html#108213534784991304' title='سوره گاو آيات 23 تا 29'/><author><name>پنبه زن</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00434974055348999236</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6147623.post-108147508512828103</id><published>2004-04-09T06:14:00.000+04:30</published><updated>2004-04-09T06:18:33.750+04:30</updated><title type='text'>سوره گاو آيات 18-22</title><content type='html'>&lt;font size=4 face=arial&gt;&lt;b&gt;سوره گاو آيات 18-22&lt;/b&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با درود . قبل از اينكه نوشته اينبار را  در نقد آيات قرآن  آغاز كنم ,با توجه به شرايطي كه اخيرا پيش آمده  ذكر چند نكته را  لازم و ظروري ميدانم: اول اينكه اخيراً تحديدهايي از طرف مامورين اطلاعاتي متوجه من و بعضي ديگر از دوستان وبلاگ نويس ميشود كه حتي در موردي منجر به تعطيلي وبلاگ آقاي زند شد. مزدوراني تحت عناوين مختلف حتي به اسم آزاديخواهي در اينترنت فعاليت دارند كه در واقع حقوق بگير جمهوري اسلامي ميباشند و ماموريت هاي مختلفي را با توجه به ماهيتشان در اينترنت دنبال ميكنند . به دوستان توصيه ميكنم كه بيشتر مراقب اين موارد باشند . من هم از اين به بعد مجبورم فعاليت اينترنتيم را به همين وبلاگ محدود كنم چون خطر شناسايي شدن من با توجه به پيگيري مامورين اطلاعاتي رژيم , جدي ميباشد. لذا خواهشمندم عدم مراجعه من به وبلاگهايتان را دال بر بي مهري نگذاريد و خودتان هم بيشتر مواظب باشيد. نكته ديگر در پاسخ برخي از دوستان كه به علمي و مستند بودن تفاسير من  ايراد ميگيرند بايد بگويم كه هدف من در اينجا اين نيست كه تفسيري پيچيده و  غير قابل فهم از قرآن ارائه دهم كه كلمه به كلمه آن چندين صفحه معني داشته باشد . به اين ترتيب مانند مفسرين قرآن بتي را خلق كنم كه مدتها عده اي را سركار بگذارد و با پيچيده نشان دادن برخي از مفاهيم وجهه اي را براي قرآن درست كنم كه ندارد. هدف از نوشتن اين مقالات ارائه ترجمه اي مفهومي و بسيار ساده از آيات قرآن به همراه بيان اشكالاتي ميباشد كه به عنوان يك انسان قرن 21 امي بر آن وارد ميبينم.&lt;br /&gt;و اما ادامه تفسير پنبه زني سوره گاو آيات 18 تا 22&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«آنان كران ,لالان و كورانند  بنابراين برنميگردند»(18)&lt;br /&gt;(همانطور كه قبلاً گفتم وقتي كسي منطق الله خداي محمد را نميپذيرد او خودش را ملزم به راهنمايي كردن بيشتر او نميبيند . بلكه ميگويد كه اين شخص كر و لال و كور هست ,بتابراين اميدي به او نيست و به اين ترتيب خيال خودش را آسوده ميكند . دقيقاً مثل بعضي از ماها كه وقتي كسي حرفمون رو قبول نداشت و نتونستيم منطقاً قانعش كنيم يا جاسوس اسرائيلي ها  ميشه يا آمريكايي ها .حتي فتواي كشته شدنش را هم ميديم , چون كسي رو پيدا كرديم كه نميخواهد هماني باشد كه ما ميخواهيم .بلكه تصميم گرفته خودش باشد و از خودش بودن هم احساس رضايت ميكند . اين منطقي هست كه همه متعصبين عالم از آن پيروي ميكنند و نتيجه اي هم به جز فاصله گرفتن انسانها از همديگر و انحصار گرايي آنها ندارد.امروزه نشان داده شده كه آنچه كه باعث پذيرش اديان از جانب انسانها ميشود بيشتر  پر كردن خلاهايي هست كه در افكار و يا احساسات آنها وجود دارد.حالا اگر كسي اين خلا ها را به طريقي ديگر مثلاً با  تكيه به قابليتها و ظرفيتهاي خودش پر ساخت و ديگر نيازي به پذيرش اديان احساس نكرد از ديدگاه قرآن به عنوان كر و لال و كور ارزيابي ميشود و از هدايت شدن محروم ميشود.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«يا همچون باراني از آسمان كه در شب تاريك همراه با رعد و برق و صاعقه ببارد. آنها از ترس مرگ انگشتانشان را در گوشهايشان ميگذارند تا صداي صاعقه را نشنوند. خداوند به كافران احاطه دارد.»(19)&lt;br /&gt;(در اين آيه به نكته جالبي اشاره كرده است و آن هم ترسيست كه انسان ها از مردن خود دارد. به عقيده بنده يكي از عمده ترين دلايل پذيرش اديان ترس از مردن ميباشد . يكي از همان حفره هايي كه  به عنوان خلايي جبران ناپذير در زندگي بشر احساس ميشود و تا به حال نتوانسته جوابي منطقي و در خور فهم خود براي آن بيابد . برخلاف آن چيزي كه در اين آيه گفته شده پذيرش نهايتي كه براي آينده زندگاني ما انسانها ديده ميشود و به نابودي و نيست شدن ما ميانجامد بسيار شجاعانه تر از آن است كه در خيال خود از آنچه كه ميگذيرند و اتفاق خواهد افتاد تصويري رويايي و ايده آل خواسته هايمان بسازيم و خودمان را با روياهايمايي سرگرم كنيم كه دليلي براي تحقق آنها نميبينيم.حالا به نظر شما چه كسي شجاع تر است ؟آن كسي كه مرگ را با تمام خصوصيات آن ميپذيرد و آن را به عنوان حقيقتي حتمي و انكار ناپذير در زندگي خود قبول ميكند و يا آن كسي كه دلش را به زندگي پس از مرگ خوش ميكند.زندگيي كه هيچ دليلي براي بودن آن نيست.در ادامه گفته شده كه الله بر كافرين احاطه دارد . من به عنوان يك كافر در اينجا شهادت ميدهم كه الله هيچگونه احاطه اي به من ندارد.چون اگر احاطه داشت تا به حال بايد اين محيط بودن خودش را به گونه اي ثابت ميكرد. ولي من به مدد روانشناسي روز اعلام ميكنم كه به خداي محمد با تمام خصوصيات آن احاطه كامل دارم و دليل پيدايش و پذيرش آن توسط انسانها را به خوبي ميشناسم . و دقيقاً به همين دليل هم هست كه به ماهيت و كارهاي او و پيامي كه داشته  اشكالات زيادي را وارد ميدانم )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«برق نزديك است كه چشمان آنها را بربايد. هر زماني كه ميجهد راهي را براي آنها روشن ميكند و در پرتو آن راه ميروند. و چون خاموش ميشود متوقف ميشوند.اگر خدا بخواهد گوش و چشم آنها را كور ميكند ,چون او بر همه چيز تواناست.»(20)&lt;br /&gt;(اين آيه نوعي انكار دروني يا دوگانگي را در مورد كافرين عنوان ميكند. احساسي كه گاهي باعث راه يافتگي و شايد هدايت موقت آنها ميشود. اين نگرش قرآن كه اگر كسي در طول زندگي به طور موقت با آنچه كه اسلام گفته هم آهنگي داشته باشد  به خاطر حقايقيست كه موقتاً برايش آشكار شده , به دليل ديدگاه مطلق گرايانه قرآن در مورد پذيرش برخي از ارزشهاست كه ممكنه براي ديگران هم معنا داشته باشد . ولي اسلام آنها را مختص به خود ميداند.مثلاً در مورد اصول اخلاقي اينگونه است . همه ميدانيم كه اخلاق قبل از اسلام و هر دين ديگري متولد شده است و انسان ها از زماني كه خودشان را شناخته اند به يك سري از اصول و ارزشها باور داشته اند.اين اصول در هر زماني اسمي به خود گرفته و برداشتي از آنها شده است كه وابسته به ايدئولوژي رايج مردمي بوده كه به آن باور داشته اند.امروزه اخلاق در جوامع پيشرفته رنگ قانوني به خود گرفته و جزئيات آن توسط نمايندگان اكثريت يك جامعه تعيين ميشود.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«اي مردم . بندگي كنيد پروردگارتان  را كه شما و پيشينيان شما را آفريده , باشد كه متقي شويد»(21)&lt;br /&gt;(حتماً بياد داريد كه در چند آيه قبل متقين يعني آناني كه مورد پذيرش الله هستند را به خوبي معرفي كرد. حالا راه و روش متقي شدن را نشان ميدهد به اين ترتيب كه كساني متقي ميشوند, كه بندگي پروردگارشان را كنند.آن پروردگاري كه آنها و پيشينيان آنها را آفريده است. اولاً به من بگوييد كه چنين پروردگاري را كه ما را آفريده بايد كجا پيداش كنيم تا بخواهيم او را بندگي كنيم ؟ به فرض اين هم كه كسي را پيدا كرديم كه ثابت شد , لطف كرده و ما را آفريده است چه دليلي وجود داره كه بايد بنده (نوكر بي اراده) او باشيم؟ اين دقيقاً مثل اين ميمونه كه كسي به ما بگويد كه چون پدر و مادرتان در كودكي شما را بزرگ كرده اند تا آخر عمر لازمه كه گوش به فرمان و حلقه به گوش آنها باشيد . در صورتي كه انسانها تا زماني نياز به شنيدن حرف پدر و مادرشان دارند كه به رشد فكري آنها نرسيده باشند . بشريت امروز به بلوغ فكري خود رسيده و ديگر نيازي ندارد كه هر چيزي را مطلقاً و بدون چون و چرا قبول كند.ديگر اينكه در اينجا منطقي را براي قانع كردن مردم آورده است كه براي اثبات آن از خود آن منطق استفاده شده است .يعني بندگي براي تقوي و تقوي براي بندگي . به اين ترتيب براي ما نه سوالي باقي گذاشته و نه نياز به جوابي . چنين منطقي از جانب خيلي ها از جمله خود من قابل قبول نيست و با اصول منطقي سازگار نيست.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«آن كسي كه زمين را بستر شما و آسمان را همچون سقفي بالاي سر شما قرار داد و از آسمان آبي فرستاد و به اين وسيله ميوه ها را پرورش داد تا روزي شما باشند. پس براي خدا همتايي قرار ندهيد در حالي كه ميدانيد»(22)&lt;br /&gt;(باز هم ميگويم . اول يك كسي بياد و ثابت كنه كه الله خداي محمد در همه اين كارها دست داشته و اوست كه اين كارها را به انجام رسانيده است. تا بعد از آن ما تصميم بگيريم و ببينيم كه آيا ميخواهيم كه بنده اين خدا باشيم يا نه ؟اينكه او گفته كه ما چنين كرديم و ما چنان كرديم , بدون اثبات آن صرفاً يك ادعاي پوچ و تو خالي ميباشد و نميتونه هيچ چيزي رو به ما ثابت بكنه.)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6147623-108147508512828103?l=panbezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6147623/posts/default/108147508512828103'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6147623/posts/default/108147508512828103'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://panbezan.blogspot.com/2004_04_01_archive.html#108147508512828103' title='سوره گاو آيات 18-22'/><author><name>پنبه زن</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00434974055348999236</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6147623.post-108086614057596148</id><published>2004-04-02T05:05:00.000+04:30</published><updated>2004-04-02T05:16:31.966+04:30</updated><title type='text'>سوره گاو آيات 8-15</title><content type='html'>&lt;font size=4 face=arial&gt;&lt;b&gt;سوره گاو آيات 8-15&lt;/b&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;ادامه مطالب قبلي در تفسير و انتقاد از آيات قرآن:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«از بين مردم كساني هستند كه ميگويند به الله و روز قيامت ايمان آورده ايم,در حالي كه ايمان نياورده اند»(8). (به نظر شما چه دليلي داره كه كسي بخواهد اظهار اعتقاد به ديني بكنه كه اعتقادي به اون نداره؟ يا از چيزي ترسيده يا از اين اظهار اعتقادش دنبال منفعتي ميگرده. در هر دو حالت ايدئولوژيي كه انسانها را وادار به اين ميكنه كه حتي در مورد اعتقاداتشان دروغ بگويند به كل مردوده. چه اين اجبار به دليل ترس و وحشتي باشه كه از لحاظ اجتماعي و يا احساسي از خودش ايجاد كرده باشه و چه به دليل طمعي كه در مردم ايجاد كرده است . در هر دو حالت از دو خصيصه انسانها يعني عاقبت انديشي و اميد آنها سواستفاده كرده.از طرفي به سوالهاي بي جوابي كه در مورد نگرانيهاي آينده و سرنوشت اتفاق نيفتاده انسانهاست (مانند مرگ)جوابهاي بي پشتوانه داده و از طرفي اميدهاي آنها را براي رسيدن به آينده اي روشن , به بعد از مرگشان منتقل كرده است.همين باعث شده كه كساني كه در اين مكتب تربيت شوند , كه نه با خودشان و نه با ديگران رو راست نباشند و دروغگويي خصيصه رايج آنها باشه.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«آنها ميخواهند الله و كساني كه به او ايمان آورده اند را فريب دهند ولي كسي به غير از خودشان را فريب نميدهند , در حالي كه نميفهمند»(9).(نميدانم يك ايدئولوژي چقدر ميتونه بيرحم باشه كه بخواهد انسانها را حتي از خودشان هم بيگانه كنه و روحيه اي رو به آنها تلقين كنه كه حتي نتوانند به خودشون اطمينان داشته باشند.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«در قلبهاشان مرض هست و الله مرض آنها را زياد ميكند و براي آنها عذاب دردناكي به خاطر دروغهايشان در نظر گرفته است»(10).(دارم به اين فكر ميكنم كه الله خداي محمد چه موجود وحشتناكي است. از طرفي مردم را آنقدر ترسانده تا مجبور شوند نسبت به اعتقاداتشون دروغ بگويند.بعد گفته كه آنها در قلبهايشان مرض هست و به جاي اينكه به فكر شفاي مريضي آنها باشه به آنها مريضي بيشتري هم عطا كرده است. تا آنها خودشان را فريب دهند و فرامين الله را گوش نكنند و در پايان در عذابي دردناك گرفتار آيند. واقعاً اين همه مهرباني و محبت و لطف را از كجا آورده است.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«وقتي كه به آنها گفته ميشود در زمين فساد نكنيد ,ميگويند كه ما درستكارانيم»(11)&lt;br /&gt;(كلمه فساد كه در اين آيه و آيات ديگر بكار برده شده است به معني خرابكاري و خرابي به بار آوردن است. كساني كه ميخواهند بدانند چه طرز تفكري فساد به بار آورده و باعث خرابي در دنيا شده ميتوانند به كارنامه درخشان اسلام طي اين 1400 سال نگاهي بيندازند)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«آگاه باشيد كه آنها خرابكارانند و خودشان نميدانند»(12)&lt;br /&gt;(در اين آيه طبق معمول به شعور و درك انسانها توهين شده است. يكي نيست كه به الله بگويد خوب اگر آنها نميدانند و از روي ناداني دست به خرابي ميزنند تو دست و آستيني بالا بزن و راه درست عمل كردن را به آنها نشان بده)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«وقتي كه به آنها گفته ميشود كه ايمان بياوريد همانگونه كه عوام الناس ايمان آوردند ,ميگويند ايمان بياوريم همانگونه كه نادانها ايمان آوردند؟بدانيد كه آنها نادان هستند ولي خودشان نميدانند»(13)&lt;br /&gt;(اين آيه بيانگر يكي از خصوصيات اساسي اسلام يعني پذيرش آن در بين عوام الناس و افراد عامي و بيسوادي ميباشد كه اصولاً عادت به فكر كردن ندارند و قشر بيسواد و عامي جامعه را تشكيل ميدهند.در اين آيه متفكران و اشخاصي كه اهل فكر كردن هستند را نكوهش كرده و از آنها خواسته كه مانند بي سوادهاي جامعه شان رفتار كنند و چشم و گوش بسته به اسلام ايمان بياورند.شما ميتوانيد اين واقعيت را در جامعه خودمان به وضوح ببينيد. ببينيد كه اكثر مريدان پر و پا قرص اسلام افراد عامي و بيسوادي هستند كه بيش از چند كلاس سواد ندارند و بعضيهاشون حتي سواد خواندن همين قرآني را كه اين حرفها را زده هم ندارند.همينها  هستند كه وعده هايي را كه الله براي تشويق و تنبيه مردم داده قبول ميكنند و گوش به فرمان دستورات او برده وار ايستاده اند.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«وقتي كه با كساني كه ايمان آورده اند ملاقات دارند ميگويند كه ايمان آورده ايم و وقتي با شياطينشان خلوت ميكند ميگويند ما با شماييم و تنها داشتيم آنها را دست ميانداختيم»(14)&lt;br /&gt;(اين آيه بيانگر پديده اي است كه امروزه آن را شستشوي مغزي ميناميم.وقتي كسي در محيطي قرار بگيرد كه عده اي بر اساس نا معقولات عمل ميكنند ,ناخودآگاه تحت تاثير جو آنجا قرار ميگيرد. احتمالاً احساسي را كه در هنگام حضور در بعضي از مراسمهاي آيينيي كه توجيه عقلاني براي آن نداشته ايد و برحسب اتفاق و يا از روي  كنجكاوي در آنجا حضور داشتيد را به خاطر مياوريد.اين جور مراسها دانسته و يا ندانسته با روان انسان كار ميكنند و به گونه اي عمل ميكنند كه هر كسي را تا حدودي تحت تاثير قرار دهند.امروزه روشهاي نويني براي اينكار وجود دارد و به شيوه هاي مختلف ذهن انسان را به طور موقت يا دائم تحت كنترل در مياورند.اين آيه اشاره اي به همين دارد كه اسلام توانسته عده اي را به طور موقت تحت تاثير خود قرار دهد  ولي بعداً يعني زماني كه تنها شده اند اثر تلقينيي كه در ذهن آنها ايجاد شده به فراموشي سپرده شده است.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«الله مسخره شان ميكند وبهشون كمك ميكنه تا در طغيانشان سرگشته بمانند»(15)&lt;br /&gt;(نميدانم نظر شما چيست. ولي انسانها اگر اندكي شرف داشته باشند , هيچوقت با كسي اينگونه رفتار نميكنند كه الله با بندگانش رفتار ميكند.كلمه طغيان هم در اينجا كلمه جالبي است. گويا الله خيلي ميترسيده كه بندگانش برعليه اش ظغيان كنند.شايد به خاطر اين بوده كه حرف حسابي براي زدن نداشته و نميتوانسته منطقاً آنها را قانع كنه . شايد هم ميترسيده منبر حكمفرمايي پيامبرش محمد ازش گرفته بشه.چون خودش كه قائدتاً در آسمانها بوده و مشرف بر همه چيز و حتي اگر كسي طغيان هم ميكرده دستش به او نميرسده است)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«آنان كساني هستند كه گمراهي را به هدايت خريدند و اين تجارت آنها سودي برايشان ندارد و به اين ترتيب هدايت نميشوند»(16)&lt;br /&gt;(آن كساني كه ميگويد گويا تا به حال از خودشان اختياري نداشته اند. الله بر مرضهاي آنها اضافه كرده و به گمراه بودن آنها كمك كرده است و كاري كرده كه درگمراهي باقي بمانند.حالا كه آنها در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته اند ,گفته شده كه آنان كساني هستند كه گمراهي را به هدايت خريده اند.با كدام اختيار گمراهي را به هدايت خريده اند وقتي كه الله حتي در مورد گمراه شدن آنها و اعمالي كه در گمراهي انجام داده اند , تصميم گرفته است.به اين ترتيب هر كسي كه توسط سيستم اسلامي الله شستشوي مغزي نميشود و بدون منطق نميتوان او را قانع كرد , هدايت نميشود و تا مرز جهنم پيش خواهد رفت. نميدانم كه اين چگونه عدالتيست كه الله مطابق آن عمل ميكند)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«آنان همانند كسي هستند كه آتشي را افروخته,ولي هنگامي كه آتش اطراف او را روشن كرد ,الله آن را خاموش ميكند و آنها را در تاريكي باقي ميگذارد تا نبينند»(17)&lt;br /&gt;(گويا الله خداي محمد مردم آزار هم هست .با بندگانش دشمني داره و سعي ميكنه هر چه بيشتر به آنها لطمه بزنه. وگرنه چه دليلي داره كه آتشي را كه آنها به دست خود افروخته اند خاموش كنه تا آنها در تاريكي كور بمانند. مگر هدف او از فرستادن پيامبرش هدايت انسانها نبوده است؟ پس چرا مانند يك فرد عقده اي كه مدتها از حقارت رنج ميبرده سعي ميكنه كه از همه آنها انتقام بگيره؟ شايد دوران كودكي پيامبرش و ستمهايي را كه در آن زمان نسبت به او شده رو به ياد مياره و سعي ميكنه و به اين ترتيب تصميم گرفته كه پيامي رو توسط او بفرسته كه نفرت او را از همه انسانها به خوبي نشون بده)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6147623-108086614057596148?l=panbezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6147623/posts/default/108086614057596148'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6147623/posts/default/108086614057596148'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://panbezan.blogspot.com/2004_04_01_archive.html#108086614057596148' title='سوره گاو آيات 8-15'/><author><name>پنبه زن</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00434974055348999236</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6147623.post-108040245198591472</id><published>2004-03-27T20:17:00.000+04:30</published><updated>2004-04-02T05:20:15.140+04:30</updated><title type='text'>سوره گاو آيات 1-7</title><content type='html'>&lt;font size=4 face=arial&gt;&lt;b&gt;سوره گاو آيات 1-7&lt;/b&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;با درود به خوانندگان گرامي . بدون هيچ مقدمه اي قسمت دوم مقالاتم در مورد تفسير قرآن و انتقادات آن را تقديم حضور شما ميكنم. اينبار چند آيه اول سوره بقره را مورد بررسي قرار ميدهم.قبلاً توضيح ميدهم كه متوني درون پرانتز قرار ميگيرد توضيحات خودم ميباشد كه براي آن موضوع بيان ميكنم.&lt;br /&gt;به نام الله خداوند دلسوز .&lt;br /&gt;الم(1)(راستش من معني آن را نميدانم. نديدم كسي هم جواب قانع كننده اي به اين سوال بدهد كه چرا گاهي الله خداي محمد اينجوري صحبت ميكرده است. ولي حدث ميزنم كه منظور الله از استفاده از حروف مقطعه در آيات قرآن اين بوده كه به مردم نشان بدهد كه مسائلي است كه كسي غير محمد از آنها سر در نمياورد. اگر بخواهيم قبول كنيم كه قرآن نوشته محمد ميباشد و خدا در گوشش چيزي را زمزمه نكرده است ميتوانيم آن را يك افه تبليغاتي براي پيشبرد دين اسلام در نظر بگيريم كه محمد براي مرمور نشان دادن رسالتش از آن استفاده ميكرده است. كساني كه مراحلي را در زمينه هاي عرفان و سير و سلوك طي كرده باشند ميدانند كه در چنين راه هايي گاهي اوقات شخص عارف با معبود خود ميتواند بدون استفاده از كلمات صحبت كند و ميتوانيم در صورت پذيرش چنين جايگاهي , چنين معنايي را براي آن در نظر بگيريم).&lt;br /&gt;آن كتاب كه در آن شكي نيست هدايتيست براي متقين(2).(محمد در اينجا صحبت از كتابي ميكند كه در آن شكي نميباشد. با در نظر گرفتن اينكه تا آن زمان چيزي به نام كتابت قرآن وجود نداشته است بنابراين قطعاً در اينجا اشاره به كتاب ديگري غير از قرآن شده است . با توجه به آنكه در آن زمان كتابتهاي موجود بسيار محدود بوده اند ميتوانيم آن را يكي از دست نوشته هايي در نظر بگيريم كه در آن زمان وجود داشته , كه با توجه به كپي برداريهايي كه در قرآن از كتابهاي اديان ديگر ديده ميشود ميتوانيم آنرا تورات يا انجيل و يا كتاب ديگري بدانيم كه محمد چنان مجذوب آن شده بوده كه گفته در محتواي آن هيچگونه ترديدي نيست.اين امكان هم وجود دارد كه در اين آيه صحبت از كتابي شده كه در مكاشفات عارفانه محمد بر او مكشوف شده بوده است. از نظر باطني كتابي كه در خواب يا مكاشفه ديده ميشود به معني مجموعه همه دانسته هايي  ميباشد كه يك انسان از آن برخوردار ميباشد. اين ميتواند شامل دانش ,بينش و همه احساسات و دريافتهاي دروني او باشد . سوال ديگه اينه كه شما كدام كتابي را سراغ داريد كه در محتواي آن هيچگونه ترديدي نباشد؟ من كه هم از نظر ظاهري و هم از نظر باطني چنين كتابي را سراغ ندارم .  يعني نه هيچ مكتوبي را  و نه جمع بندي ايدئولوژيهاي هيچ انساني راصد در صد درست نميدانم . در ادامه گفته شده كه اين كتاب هدايتي براي متقين ميباشد.  كلمه هدايت در متون اينچنيني به معني تكاپو در شيوه اي از بودن و لمس كردن  پيرامنهاي يك انسان ميباشد كه قادر به درك آن بوده و آن را به عنوان راه مورد قبول خود پذيرفته است.كلمه متقين در ادامه اين آيه توضيح داده شده كه چه كساني هستند ). &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كساني كه دلشان به ناپيداها خوش است , نماز ميخوانند و از آنچه كه روزيشان شده نفقه ميدهند(3).(در اينجا ملاك تقوي از نظر قرآن و اسلام اين است كه كسي دلش را به ناپداهايي كه قابل استناد و تجزيه و تحليل منطقي نيستند خوش بكند و آرامش خود را از تكيه كردن به چنين مفاهيمي بدست آورد . يعني در اسلام بها به ناپيداهايي داده شده كه تنها عده اي وجود آنها را درك ميكنند و نميتوان وجود آنرا براي كسي ثابت كرد. از ويژگيهاي ديگر متقين اين است كه به شيوه رايج در اسلام روزي پنج بار نماز بخوانند و يا شايد با خدا راز و نياز داشته باشند. ويژگي ديگر متقين اين است كه از آنچه كه از طرف خدا به آنها داده شده مقداري از آن را به رهبر روحاني خود كه در آن زمان محمد بوده ميدهند تا آنرا به مصارفي كه صلاح ميداند برساند. نكته قابل توجه در اين آيه اين هست كه از ديدگاه اسلام كسي داراي دارايي نميباشد و اساساً نميتواند چيزي را با تلاش خود بدست آورد , بلكه الله آن خداي دلسوز ميباشد كه آن چيزي را كه كسي بدست آورده ,به او بخشيده است و بدون بخشش او هيچكس چيزي را نخواهد داشت. بنابراين هر تلاشي كه انسانها ميكنند بي ثمر ميماند ,اگر الله نخواهد.ميتوانيم اين را به عنوان يك ايدئولوژي رايج در بين عده اي از انسانها قبول كنيم. ولي اشكال آن اينجاست كه در عمل ميبينيم كه آناني كه  به الله خداي ناديده چشم دارند و دارايي خود را از او گدايي ميكنند وضعيت معيشتشان بسيار بدتر از كساني هست كه با تلاش خود بدست مياورند و مطابق با اراده خود جهان را ميسازند و تنها سعي و كوشيدن آنهاست كه بهتر زيستنشان را تضمين ميكند .بماند اينكه يك شخص گدا , گداست خواه اينكه سر كوچه بشينه و گدايي كنه و يا اينكه گداي درگاه خدا باشه. شخصيت يك گدا  در همه حال يك شخصيت ورشكسته و مفلوكه كه چيزي براي عرضه كردن از خود نداره .)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن كساني كه باور آنها به آنچه كه به تو و به آنچه كه به قبل از تو نازل شده متكي هست و به نهايت كار قانع شده اند(4).(در اين آيه ملاك ديگر براي متقي بودن انسانها ,اين هست كه به پيام محمد و به پيام پيامبراني كه قبل از او بوده اند ايمان داشته باشند, همچنين منتظر اثر خاصي از اين ايمانشان در زمان حال نباشند و به وعده هايي كه براي  بعد از مرگشان داده شده و يا گفته شده كه  زماني كه به نهايتي از كار رسيدند به آنها داده خواهد شد, قانع باشند. اين يعني زندگي نكردن در زمان حال و تكيه به آينده اي موهوم و خيالي كه ناگهاني خواهد رسيد و نه تنها پشتوانه اي براي دستيابي به آن وجود ندارد(چون هدف را نميبينيم), تلاش در سريعتر رسيدن به آن هم بيهوده است.چون خواست و اراده خداست كه زمان رسيدن به آن را تعيين ميكند.چنين تكنيكي از نظر  روانشناسي روز كاملاً مردود ميباشد و در نهايت انسان را به نوعي جنون ناشي از بي اثر بودن در آنچه كه در آن نقش دارد مبتلا ميكند ضمن اينكه او را به موجودي منفعل و بي خاصيت تبديل ميكند كه نقشي ندارد تا در زندگي خود بازي كند و بايد منتظر بماند تا زماني خدا او را در كاري كه خودش صلاح ميداند به بازي بگيرد. اگر ميبينيد كه اكثر دينداران زماني كه پير شدند به سرشون ميزنه و قاطي ميكنند به خاطر همين سيستم تربيتي هست كه زمان حال را فداي آينده ميكند . آنها در نهايت به چشم خود ميبينند كه به هيچ يك از وعده هايي كه به آنها داده شده نرسيده اند و بهترين دوران زندگي خود را بيهوده و بر سر هيچي از دست داده اند. )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنان(يعني متقين) بر هدايتي از طرف پروردگارشان هستند و آنان رشد يافتگانند(5).&lt;br /&gt;(در اين آيه صورتي  از خدا معرفي شده كه به پرورش دادن و رشد دادن انسانها ميپردازد. اين ويژگي از خدا در اكثر اديان از جمله اسلام توسط يك انسان كه ميتواند پيامبر و يا شخص ديگري كه از طرف خدا ميباشد و خدا بودن در او حلول كرده است  به پيروان آن ارائه داده ميشود.بنابراين رب را ميتوانيد يك انسان الهي يا قديسي در نظر بگيريد كه توسط خدا مسح شده و به اين ترتيب صفات و ويژگيهاي خدايي در او حلول كرده و پس از آن براي نجات بخشي و يا هدايت انسانها فرستاده شده است . به طور مجمل در اين آيه گفته شده كه متقين كساني هستند كه زير دست چنين افرادي رشد ميابند و پرورش پيدا ميكنند.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كساني كه حقانيت اين موضوع يا اين كتاب را نميبينند , فرقي برايشان ندارد كه آنها را از عاقب كارشان بترساني يا نه چون به هر حال ايمان نمياورند(6). (دقيقاً مثل ما كافر ها كه هر چه دينداران در مورد حقانيت دينشان درباره پذيرش  مسائل ناديده اي كه براي آنها قابل لمس و براي ما غير عقلاني ميباشد , ميگويند و ما را از عواقب نپذيرفتن آن ميترسانند ,‌فايده اي به حالمون نداره و نميتوانيم حرفهاي آنها را بپذيريم.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الله قلبهاي آنها را خاتمه داده و پوششي بر گوشها و چشمان آنها نهاده است و براي آنها عذاب بزرگي در نظر گرفته شده است(7).(در اين آيه توضيح داده كه الله خداي اسلام به دلايلي كار قلب اين اشخاص را از نظر دريافت حقايق به پايان رسانيده و چشمها و گوشهاي آنها را براي درك حقايق بسته , به همين خاطر هست كه ايمان نمياورند . در نهايت به آنها وعده عذاب داده شده است. همين روش بيان قرآن رمز زنده بودن آن طي 1400 ساليست كه به جان بشريت افتاده است. يعني سعي كرده با ترسانيدن مردم آنها را مجبور كند تا آن چيزهايي را كه از اين دين قابل پذيرش نميباشد با زور و تحديد به آنها بقبولاند . به اين ترتيب اگر شما زماني آيه اي از قرآن را خوانديد و با معيارهاي و ضوابط شما همخواني نداشت از ديدگاه اسلام , اين قرآن نيست كه مشكل دارند . اين شما هستيد كه خدا چشمان و گوشهايتان را پوشانده و به همين دليل حقايق آن را نميفهميد.بنابراين قرآن در مقابل نپذيرفتن آيات قرآن به شما به ديد يك متهم و قرباني نگاه ميكند , نه كسي را كه بايد بيشتر بايد برايش توضيح دهد تا بهتر متوجه بشه. اين منطق زور تا به حال مسلمانان را چنان ترسانده كه حتي لحظه اي حاضر نشده اند كه در مورد ماهيت چنين پيامي فكر كنند و اثر تخريبي آن را در زمان حال و گذشته خود علناً ببينند.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6147623-108040245198591472?l=panbezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6147623/posts/default/108040245198591472'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6147623/posts/default/108040245198591472'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://panbezan.blogspot.com/2004_03_01_archive.html#108040245198591472' title='سوره گاو آيات 1-7'/><author><name>پنبه زن</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00434974055348999236</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6147623.post-107991720209642790</id><published>2004-03-22T05:30:00.000+04:30</published><updated>2004-04-02T05:23:01.530+04:30</updated><title type='text'>سوره حمد</title><content type='html'>&lt;font size=4 face=arial&gt;&lt;b&gt;سال نو,نگرشي نو,كارهايي نو&lt;/b&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;با درود به همه دوستان قبل از هر چيزي نوروز باستاني را به شما عزيزان تبريك ميگويم. اميدوارم سال جديد سال نوروزي و متولد شدن مجدد ايران و ايراني باشد و در اين سال نو جهش هاي بزرگي را در راه آزادي ايران شاهد باشيم. آزادي از زندانهاي محسوس و نا محسوسي كه جلوي نفس كشيدن ما را گرفته و نميگذارد كه در آغوش زيبايي ها به آرامي بياساييم و از شادي هاي زندگيمان لذت ببريم. اميدوارم امسال سال شكستن بتهايي باشد كه بزرگي خود را در كوچك داشتن ما بدست آورده اند و بدون سرشكستگي ما سر بلندي آنها معنايي ندارد. قبل از اينكه مطلب اين دفعه را عنوان كنم لازم ميدانم كه چند موضوع را عنوان كنم : مورد اول اينكه من تصميم گرفته ام وبلاگ را از حالت پراكنگي موضوعي خود در آورم و از اين به بعد موضوع اين وبلاگ را به ترجمه آيات قرآن و انتقاد از آن اختصاص دهم .  شايد هيچ وقت كسي فكر نميكرد كه يك شخص كافر بخواهد مترجم قرآن بشود.ولي به نظر من اين كار ضرورت دارد زيرا شايد هيچ وقت كسي اين كتاب را از روي بي اعتقادي و بدون اينكه تعصبي نسبت به آن داشته باشد ترجمه نكرده است .من معتقدم كه چون اين كتاب به زبان مادري ما ايرانيها نيست و نميتوانيم آن را از روي متن اصليش بخوانيم اين امكان را به عده اي ميدهيم كه تا حد امكان معني كاناليزه و رفع و رجوع شده اي را از آن را به خورد ما بدهند. آنچه ما از قرآن و دين اسلام ميشناسيم صرفاً معانيي هستند كه تصميم گرفته اند كه ما از آن بدانيم و معلوم نيست كه واقعيت آن همين باشد. به هر حال من تصميم دارم كه آيات قرآن را از ابتدا و كلمه به كلمه  عنوان كنم و معنيي را كه از آن ميفهمم به همراه انتقادات و اشكالاتي كه در آن ميبينم عنوان كنم. ميخواستم نظر دوستان را در رابطه با اين تغيير محتواي وبلاگ بدانم.به عنوان نمونه از سوره حمد اولين سوره قرآن شروع ميكنم تا دوستان كمي با نحوه كار من آشنا بشوند و نظريات , انتقادات و پيشنهادات خود را براي بهتر شدن اينكار و يا ادامه دادن آن منعكس كنند. مطلب ديگر اينكه يكي از دوستان قديمي من كه جديداً به جمع كفار اضافه شده شروع  به نوشتن وبلاگي به نام غروب بتان كرده است كه به همه عزيزان پيشنهاد ميكنم سري به وبلاگ ايشان بزنند. و اما اين است معنيي كه من از سوره حمد ميفهمم : «به نام الله آن خداي دلسوز . (الله خدايي را كه اسلام معرفي ميكند خداييست كه با جنبه دلسوز بودنش به مردم  معرفي ميشود از اينرو مردم را به صورت عده اي بدبخت مفلوك تجسم ميكند كه خدايي وجود دارد كه دلش براي آنها ميسوزد و ميخواهد آنها را نجات دهد ) .در ادامه بر روي دلسوز بودن اين خدا بيشتر تاكيد ميكند و ميگويد كه حمد كردن تنها شايسته الله است . (حمد نوعي از پرستش ميباشد كه پرستنده گرداگرد كسي كه پرستيده ميشود پروانه وار ميچرخد و نيكيهاي او را ميستايد)در ادامه او را مالك و صاحب اختيار روز داوري معرفي ميكند . ( اين طرز نگرش قرآن اين مفهوم را القا ميكند كه در روزي (‌شايد پايان يافتن دنيا) خداوند بر مسند قضاوت مينشيند و خوب و بد مردم را قضاوت ميكند . در اين آيه الله را با همه مشخصاتش كه در قرآن معرفي ميشود و با همه دستوراتي كه داده مالك و صاحب اختيار آنروز معرفي ميكند. يعني ملاك تشخيص عملكرد شما  اطاعت كردن  از دستوراتيست كه الله  خواسته و در قرآن به وضوح ميتوانيم آنها را ببينيم.).در ادامه ميگويد : تنها تو را بندگي ميكنيم و تنها از تو ياري ميخواهيم. ( بندگي كه در اين آيه و آيات ديگري از قرآن مطرح شده شيوه اطاعت كردن بي چون و چرا و بي قيد و شرطيست كه در قديم برده نسبت به ارباب خود داشته است . به اين ترتيب كه خوراك بنده همان خوراكيست كه اربابش ميخواهد . همان لباسي را بايد بپوشد كه اربابش ميخواهد و در كل همان طوري بايد باشد كه اربابش ميخواهد بدون توجه به اينكه خودش هم انسانيست كه عقل دارد و ميتواند در مورد شيوه زندگي كردن خود و چگونگي رفتار و گفتارش فكر كند. در اين آيه مردم را دعوت ميكند كه فقط بنده الله باشند و حرفهاي او را اطاعت كنند) .در ادامه:  ما را به راه راست هدايت كن . (از نظر قرآن فقط يك راه و شيوه براي زندگي كردن و ايدئولوژيهايي كه در ذهنمان ميپرورانيم   , راه راست و درست ميباشند و بقيه راه ها نادرست ميباشند .به اين ترتيب زندگي كردن انسانها را در چارچوبي خاص كه راه راست نام دارد كاناليزه ميكند . من كاري ندارم كه اين چارچوب تعريف خوبي را براي ايده آل انساني ارائه ميدهد يا بدي را. كلاً ميگويم كه به اين ترتيب اختيار و آزادي عمل تلميحاً از انسانها صلب ميشود و همه چيز را در گرو اراده و خواست الله محدود ميكند.با اين معني مفاهيمي مانند آزادي در همه چنبه هاي آن و انديشه خلاق و به طور كل آن چيزي  كه انسانيت انسان را ميسازد ناديده گرفته ميشود و از مردم خواسته ميشود كه گوش به فرمان دستور الله باشند و برده وار او را اطاعت كنند ).در ادامه ميگويد :  راه كساني كه به آنها نعمت دادي (يعني به واسطه مقبول بودن كارهايشان به آنها پاداش دادي) نه راه كساني كه مورد غضب(خشم) تو قرار گرفتند و نه راه گمراهان. (در اين آيات به وضوح ميگويد كه كساني كه غير خواسته الله رفتار كنند و يا آنجور كه او ميخواهد فكر نكنند گمراهان هستند و اينها كساني هستند كه به واسطه كارهايشان(يا افكارشان) مورد غضب الله قرار گرفته اند واضح است كه در روز داوري نيز كه در آيات قبلي به آن اشاره شد محكوم خواهند شد.)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6147623-107991720209642790?l=panbezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6147623/posts/default/107991720209642790'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6147623/posts/default/107991720209642790'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://panbezan.blogspot.com/2004_03_01_archive.html#107991720209642790' title='سوره حمد'/><author><name>پنبه زن</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00434974055348999236</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6147623.post-107915362550365647</id><published>2004-03-13T08:23:00.000+03:30</published><updated>2004-04-02T05:26:12.593+04:30</updated><title type='text'>محمد اولين تروريست اسلامي</title><content type='html'>&lt;font size=4 face=arial&gt;&lt;b&gt;محمد اولين تروريست اسلامي&lt;/b&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حتماً براي شما جالب ميباشد , اگر بدانيد كه اولين تروريست اسلامي چه كسي بوده است. عده اي ميگويند كه ترور و اعمال خشني كه در طول تاريخ از مسلمانان سر زده هيچ ربطي به اسلام ندارد و اين خود مسلمانان هستند كه اينگونه رفتار ميكنند. عده اي ميگويند كه دين اسلام عمدتاً در كشورهاي عقب افتاده جا افتاده  و به همين دليل رفتارهاي بدوي و غير انساني كه از مسلمانان سر ميزند از اينجا ناشي ميشود. من ميخواهم در اينجا داستاني را براي شما تعريف كنم كه خود گوياي اين حقيقت ميباشد كه اولين فرمان ترور توسط شخص محمد بنيانگزار اين دين صادر شده كه به وحشيانه ترين صورت ممكن به انجام رسيده است. داستان از اين قرار است كه در زمان حكمفرمايي محمد در مدينه شاعري در مدينه زندگي ميكرده به نام كعب . اين مرد جواني بوده از قبايل يهودي ساكن در مدينه و گويا به خاطر مخالفتي كه با دين جديد داشته , اشعاري را در نكوهش دين اسلام و شخص محمد ميسروده است. روزي محمد در بين چند تن از اصحاب خود نشسته بوده كه سخن از اين مرد يهودي به ميان مي آيد . محمد به اصحاب خود ميگويد كه چه كسي از شما است كه حاضر باشد در راه دين خدا خطر كند و شر اين ملعون را از سر مسلمانان كم كند. شخصي به نام حارث در اين ميان اظهار آمادگي ميكند و قرار ميشود كه در اولين فرصت كشتن اين مرد يهودي را به انجام برسد . ولي از آنجا كه كعب در مدينه مرد بزرگ و قابل احترامي بوده و از طرفي حارث از عواقب چنين عملي ميترسده است , از كشتن او ابا ميكند. تا اينكه چند روز ميگذرد و محمد از او بازخواست ميكند كه چرا هنوز كعب را نكشته است. حارث هم ضعف خود را در كشتن او اعلام ميكند. در اينجا محمد دست به نقشه اي ميزند و قرار ميشود كه حارث به اتفاق چند نفر از مسلمانان كه برادر كعب هم در آن ميان بوده ترتيب ترور جناب كعب را با نقشه اي از پيش تعيين شده بدهند.به اين ترتيب شبي به در خانه كعب ميروند و برادر او را صدا ميكند و اظهار ميكند كه مشكلي برايش پيش آمده و احتياج به كمك دارد. به اين ترتيب كعب برادر خائن خود را به حضور ميطلبد و جوياي احوالات او ميشود. او به كعب ميگويد كه مدتيست كه دچار فقر و تهي دستي شده و قدرت اداره خانواده خود را ندارد . فرزندانش گرسنه مانده اند و به اين ترتيب از كعب ميخواهد كه اندكي گندم به او قرض بدهد تا در زماني مناسب بتواند قرض خود را ادا كند. كعب هم قبول ميكند و به اين حيله او را از خانه و محله يهودي نشينان مدينه خارج ميكنند. برادر كعب به اين بهانه كه تعدادي از دوستانش براي كمك كردن براي حمل بارهاي گندم او را ياري ميكنند بقيه مسلمانان را هم با خود راهي ميكند.در بين راه دسته جمعي به كعب حمله ميكنند و با ضربات شمشير او را به هلاكت ميرسانند. اين است  داستان اولين تروري كه در تاريخ اسلام با طرح و نقشه قبلي به انجام رسيده و شخص محمد طراح و گرداننده اين جنايت بوده است. پيامبري كه در كتاب آسماني خود قرآن درباره حذف دگر انديشان چنين ميگويد : "وقتي ماههاي حرام پايان گرفت ,مشركان را هر جا يافتيد به قتل برسانيد و آنها را اسير سازيد و محاصره كنيد و در هر كمينگاه بر سر راه آنها بنشينيد. هر گاه توبه كنند و نماز به پا دارند و زكات بدهند آنها را رها كنيد . زيرا خداوند آمرزنده و مهربان است"(سوره توبه آيه 5). خودتان ملاحظه ميكنيد الله خداي اسلام چگونه روش ترور و آدم كشي را به مسلمانان مي آموزد. آناني كه ميگويند اسلام دين رعفت و عطوفت ميباشد بياييند و اين همه مهرباني الله را در اين آيه ببينند . ببينند كه چگونه خداي سنگدل و بيرحم اسلامي دستور قتل و آدمكشي ميدهد و تحمل مخالف خود را ندارد. بيهوده نيست كه درخت 1400 ساله اسلام تا كنون ميوه اي به جز خشونت , تجاوز  و حقارت نفس به بار نياورده است.خميني , ملا عمر , بن لادن و ... همه و همه دست پرورده هاي ديني ميباشند كه در آن خشونت ,آدم كشي و تجاوز به حقوق ديگران جزو ارزشهاي جدايي ناپذير آن دين محسوب ميشود و عملاً دستور به انجام آنها داده است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6147623-107915362550365647?l=panbezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6147623/posts/default/107915362550365647'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6147623/posts/default/107915362550365647'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://panbezan.blogspot.com/2004_03_01_archive.html#107915362550365647' title='محمد اولين تروريست اسلامي'/><author><name>پنبه زن</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00434974055348999236</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6147623.post-107871040361270008</id><published>2004-03-08T05:16:00.000+03:30</published><updated>2004-03-11T16:19:48.123+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;font size=4 face=arial&gt;&lt;b&gt;الله كارگشاي زندگي خصوصي محمد&lt;/b&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قبل از هر چيز تشكر ميكنم از دوست عزيزم افشين زند كه قالب اين وبلاگ را اينقدر زيبا برايم طراحي كردند. همانطور كه گفتم از اين به بعد مقالاتم را در اينجا خواهم نوشت.دوستاني كه مقالات من را ميخواندند ميتوانند بعد از اينجا شاهد مطالب جديد من باشند.ضمناً از كمك و همياري دوستاني كه در اين مدت بين تعطيلي وبلاگ حمايت خود را اعلام كردند بي نهايت سپاسگزارم .موضوع اين مقاله انتقاد بر شيوه فكري و بيانات قرآن ميباشد. بدون هر مقدمه اي ميرم سر اصل مطلب.&lt;br /&gt;حتماً تا به حال بسيار  شنيده ايد كه مسلمانان ميگويند كه دين اسلام دين برتر و سرآمد همه اديان جهان است. حتماً شنيده ايد كه گفته شده كه قرآن تمام احتياجات مادي و معنوي بشر تا زمان انقراض عالم را پيشبيني كرده با وجود آن نياز به دانستن بيشتر نيست. قرآن محمد مدعي ميشود كه مهر خاتميت را بر فلسفه پيامبري انسان  گذاشته است و دين كاملي را ارئه ميدهد كه نياز به كاملتر شدن ندارد. اين گفته ها همه حاكي از نگرش مطلق گرايانه و افراطي اسلام ميباشد كه به گمان خود توانسته تمام نيازهاي انسانها را در نظر بگيرد و كتابي را ارائه كند كه مخاطب آنها تمام انسانها در تمام زمانها ميباشند.ولي آيا به راستي اينگونه است؟ چيزي كه در اين ميان سوال برانگيز است و در اين مقاله به آن ميپردازيم اينه كه چرا گاهي خداي مقتدر و سلطنت طلب اسلام(الله) كه همه آفرينش به فرمان و اراده او هستند و بدون فرمان او آب از آب تكون نميخوره و يا برگي از درخت نميافته, گاهي چنان سطح خود را پايين آورده كه در آياتي از شاهكار آسماني خود  قرآن سخن از مسائل خصوصي زندگي پيامبر بالاخص رفع و رجوع امور زناشويي او گفته است؟ خيلي جالبه كه الله از يك جهت ملكوت آسمانها و زمين را در دست دارد و از جهت ديگر در موقع لزومي در كتابي كه قراره براي تمام بشريت الگو سرمشق زندگي باشه , به پيش پا افتاده ترين مسائل زندگي محمد اشاراتي كرده باشه و به رفع و رجوع آنها بپردازه. براي اينكه مطلب روشنتر بشه چند نمونه از اين آيات را عيناً بيان ميكنم.&lt;br /&gt;«اي كساني كه ايمان آورديد به خانه هاي پيامبر وارد نشويد مگر اينكه خود او اجازه اينكار را به شما داده باشه و بر سر سفره طعامش ننشينيد مگر اينكه خود او شما را دعوت كرده باشد.وقتي هم كه دعوت به خانه و يا طعام شديد زودتر از وقت مقرر نياييد و بعد از صرف طعام پي كار خود برويد نه اينكه براي صحبت كردن باقي بمانيد كه اينكار باعث آزار پيغمبر است هر چند كه خود از گفتن اين شرم كند, ولي خداوند از اظهار حقيقت به شما شرمي ندارد (احزاب 53) . هنگامي كه ميخواهيد پيامبر را صدا كنيد او را آن طوري صدا نكنيد كه يكديگر را صدا ميكنيد (نور 63). صدايتان را از صداي پيامبر بلندتر نكنيد و با او به همان بلندي صحبت نكنيد كه با يكديگر صحبت ميكنيد...آنهايي كه پيامبر را پشت خانه با صداي بلند ميخوانند بيشترشون مردم بي شعوري هستند زيرا برايشان خيلي بهتر است كه صبر كنند تا او خود از خانه بيرون بياييد (حجرات 1-5) . هنگاميكه كه پيامبر از شما ميخواهد كه جا باز كنيد پس جا را براي ديگران باز كنيد و زماني كه به شما ميگويد برخيزيد پس برخيزيد (مجادله 12). هر گاه از زنان پيامبر متاعي را ميطلبيد از پشت حجاب بطلبيد و رسول خدا را نيازاريد. پس از وفات او هم هرگز با همسرانش ازدواج نكنيد كه اين نزد خدا گناهي بزرگ است (احزاب 53) » نظر شما چيست . مگر محمد يك انسان معمولي نبوده كه تنها به او وحي ميشده . چرا اين همه آداب و مقررات براي رفتار با شخص او در نظر گرفته شده است. اصلاً براي مني كه در قرن 21 ام زندگي ميكنم چه لزومي داشته كه قرآن اين حرفها رو بزنه؟ چرا مردي كه فجايع جنسي او مثال زدنيست آنقدر خود خواه و مغرور ميباشد كه حاضر نيست حتي پس از مرگ او كسي با زنانش ازدواج كند؟ جالب اينكه دست به دامن الله شده تا اين حرف را به اطلاع عموم برسونه. به اين چند آيه هم توجه كنيد . در جاي ديگر در مورد همين زنان پيامبر , در زماني كه به او گله منديهاي زناشوي داشته اند در قرآن گفته شده : «اي پيغمبر ,‌به زنان خود بگو اگر خواهان زينت دنيايي هستند بياييد تا مهريه تان را بپردازم و به خوبي و خوشي آزادتان كنم, اما اگر طالب زندگي اخروي باشيد خداوند به شما پاداش بزرگي خواهد داد , همچنانكه كارهاي ناروا شما را دو برابر ديگران به كيفر خواهد رسانيد, هر كدام از شما را كه مطيع رسول باشد اجري مضاعف نصيب خواهد كرد.شما اي زنان پيامبر بدانيد كه مانند زنان ديگر نيستيد . پس با مردان به نرمي و نازكي سخن مگوييد و در خانه هايتان بمانيد و خدا و رسولش را اطاعت كنيد (احزاب 28-34) . (ناگفته نماند كه  علامه مجلسي اين آيه را در مورد ساير زنان مسلمان تعميم داده اند و توصيه كرده اند كه وقتي زن مسلماني با نامحرم صحبت ميكند انگشت شست خود را در تا حد امكان در حلق و گلوي خود فرو ببرد تا صداي خوش و دلبرانه اي از او ساطع نشود مبادا كه مردي وسوسه شود و از اينرو مرتكب گناه شود. اين سنت نه چندان زيبا هم اكنون هم در بسياري از داهاتهاي ايران به عنوان سيره رسول اكرم اجرا ميشود) .در جايي ديگر ميگويد : « تو اين رسول لازم نيست كه در هم بستر شدن با زنانت نوبت را رعايت كني . هر يك از آنها را مايل نبودي نوبتش را به عقب بيانداز و اگر هم بدو مايل شدي دوباره او را نزد خود بخوان.هيچكدام از آنها نبايد از خواسته تو ناراضي باشند . بلكه بايد همگي به آنچه كه تو به آنها عطا ميكني رضا دهند (احزاب 51). براي چه اي پيامبر از آنچه كه خدا به تو حلال كرده براي خشنودي زنانت صرفنظر ميكني ؟ (تحريم 1) .» باور كنيد براي من بشر قرن 21 ام موضوعي مهمتر از اين چيزها كه الله خداي محمد در 1400 سال پيش گفته وجود ندارد!!! دو آيه مختلف قرآن حكايت از آن دارد كه خداوند نخست به پيغمبر خود توصيه كرده كه كساني كه به قصد تبرك به ديدار او ميايند پولي بپردازند تا به مصرف معاش او برسد.ولي چون مردم از اينكار اكراه داشتند خدا بعداً آنها را از پرداخت اين پول معاف كرد. «اي رسول از كساني كه به ديدنت مي آيند صدقه دريافت كن تا آنانرا پاك گرداني و طهارت بخشي (توبه 103) . » ولي چون مراجعه كنندگان از اينكار سر باز ميزدند , خداوند در آيه اي ديگر ميگويد : «...اگر نميتواني چنين كنيد بدانيد كه خداوند بخشنده و رحيم  است.آيا اكراه داريد كه پيش از ديدار پيامبر صدقه بدهيد ؟در اينصورت ما هم توبه شما را ميپذيريم به شرط آنكه نماز خود را بر پا داريد و زكات خود را بدهيد و خدا و رسولش را فرمانبردار باشيد (محاجه 12و13). در جايي ديگر در اشاره به ريشخند يكي از دشمنان محمد ,عاصي بن دائل, كه پسر نداشتن محمد را دال بر عقيم بودن او دانسته , تاكيد ميكند كه اين محمد نيست بلكه دشمن او هست كه خودش عقيم هست  (كوثر)  . در جايي ديگر خداوند ابولهب عموي پيامبر و همسرش را كه با محمد دشمني ميكرده را نفرين ميكند كه : « بريده باد دست ابولهب و زنش نيز هيزمكش جهنم باد» (لهب 1-3) .&lt;br /&gt;بله دوستان اينها همه سخناني بود از كتابي كه از جانب خدا ميباشد و مخاطب آن هم يكي دو تا نيستند. بلكه مخاطبين آن تمامي انسانهايي ميباشند كه از بدو پيدايش اين كلام تا زمان انقراض عالم بوده و يا خواهند بود.خودتان ميتوانيد قضاوت كنيد جامعيت و اصالت اين كلام تا چه حد شاهكار و نمونه ميباشد.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6147623-107871040361270008?l=panbezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6147623/posts/default/107871040361270008'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6147623/posts/default/107871040361270008'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://panbezan.blogspot.com/2004_03_01_archive.html#107871040361270008' title=''/><author><name>پنبه زن</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00434974055348999236</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6147623.post-107838424790752934</id><published>2004-03-04T10:40:00.000+03:30</published><updated>2004-03-04T10:43:47.733+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;font size=4 face=arial&gt;&lt;b&gt;حرف های يک کافر&lt;/b&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عزيزان . من گاهي اوقات حسابي به سرم ميزنه و رك و پوست كنده اون چيزي رو كه تو دلم ميگذره به زبون مياورم. در نظر داشته باشيد كه با اين رك گويي قصد هيچگونه بي احتراميي رو به كسي ندارم. حتي نميخوام كه عقايد كسي رو رد كنم و يا حتي چيزي رو اثبات كنم.فقط بعضي موقعها هوس ميكنم كه كاملاً مثل خودم به روش پنبه زني صحبت كنم. اينبار ميخواهم در مورد نگرش خودم در مورد خدا و پيامبران با شما صحبتي داشته باشم.&lt;br /&gt;در مورد وجود خدا راستش رو اگر بخواهيد من هيچوقت در طول زندگيم نتوانستم خدايي رو كه وجود او مطلقه و آفريننده همه چيز هست رو احساسش كنم. هيچوقت خدا رو آنگونه كه ديگران معرفي كرده اند نشناخته ام. اصلاً هيچوقت خدايي رو نشناخته ام . چنين موجودي هنوز هم برايم تعريف نشده است.فقط خيلي برام جالب بوده كه خدايي رو كه عده اي آنقدر از وجودش مطمئن هستند من هم ببينم و او را بشناسم. ولي نشد كه نشد. بارها با خودم گفتم اگر خدايي را كه ديگران به آن اعتقاد دارند وجود داشته باشه و اين مشخصاتي را كه براي او ميگويند راست باشه بنابراين بايد صداي من رو هم بشنوه. بايد بفهمه كه تا چه حد وجودش براي من غير قابل قبوله.حتي چند بار از از او خواستم كه اگر وجود داري خودت رو به من نشون بده . بزار من هم عظمت و جلال تو رو ببينم شايد به تو ايمان آوردم. حتي گاهي تحديدش كردم كه اگر تكليف من رو روشن نكني به همه ميگوم كه هر چه درباره تو گفته اند دروغه و صورت واقعي نداره . ولي گويا او ترجيه ميداد كه من در كفر خودم باقي بمانم چون هيچوقت كاري نكرد تا بتونه زمينه فكري من رو درباره خودش عوض كنه. به اين ترتيب به شغل شريف پنبه زني خود ادامه دادم و روز به روز هم كمان پنبه زني خود را محكمتر كوبيدم و بي پرواتر به نقد اديان پرداختم. از دوستاني كه عقيده دارند كه خدايي را كه اديان تقريباً مشابه هم معرفي كرده اند صورت واقعي داره خواهش ميكنم به اين سوال من جواب بدهند.مگه شما نميگويند كه او خيلي مهربانه. قدرت انجام هر كاري رو هم داره . از اوضاع و احوال بنده هاش هم خبر داره. اگر چنين باشه پس چرا مثل مرده ها يه گوشه نشسته و هيچ كاري نميكنه. چرا اينقدر براش طبيعيه كه بنده هاش در منتها درجه بدبختي و فلاكت به سر ميبرند. چرا هر آنچه كه ساخته در حال نابود شدنه . آيا نتونسته و يا نخواسته كه تقديري بهتر از اين رو براي اونها رقم بزنه. چرا بدبخترين آدمها اونهايي هستند كه به او ايمان دارند . چرا هر چي درباره او گفته اند و هر وعده اي كه از جانب او داده اند دروغ از آب درمياد. در نهايت به اين نتيجه رسيدم كه خدايي كه ميگويند يا اصلاً صورت واقعي نداره و ساخته ذهن انسانهاست كه او را آفريده اند و يا وجود داره ولي بازيش گرفته و قصد دست انداختن مردم رو داره . خلاصش اينكه بنده هاش رو حسابي سر كار گذاشته  الان هم حتماً يه گوشه اي نشسته و داره به ريش همه اونها ميخنده. لااقل تجربه شخصي من كه اينجور نشون ميده كه خدايي كه ميگويند وجود داره به هيچ عنوان موجود قابل اطميناني نيست. در مورد پيامبر هاي خدا راستش رو اگر بخواهيد به نظر من هيچ كدومشون حرفي نزده اند كه بتونه براي بشر امروزي قابل قبول باشه. در مورد دين اسلام كه به نظر من در زمان خودش هم بسيار عقب تر از تمدنهاي و اديان آن روز بوده و بيشتر رو به واپسگرايي داشته تا پيشرفت . به عنوان نمونه قرآن محمد رو در نظر بگيريد. از دوستاني كه كتابهاي مذهبي پيشين سر رشته اي ندارند دعوت ميكنم كه يك مراجعه به آنها بكنند تا ببينند كه قرآن و كلاً دين اسلام يك كپي برداري نه چندان خوب از كتب مذهبي پيشين بيشتر نبوده است. البته بعضي جاهاش مثل سوره توبه و نسا هم شاهكار خود محمد بوده كه خودش بسيار جاي مباهات داره. محمد هر زماني كه در مسائل زناشويش مشكلي داشته و يا هوس ميكرده كه حرمسراي خودش رو گسترش بده خدا پيداش ميشده و آيه اي  سوره اي چيزي رو به قلب محمد نازل ميكرده و به اين ترتيب كارها همه به خوبي و خوشي به انجام ميرسيده . شما تصور كنيد كه يك دين چقدر ميتونه سخيف باشه كه خدا در كتاب آسماني اون دين به رفع مشكل همخوابگي پيامبر با زنانش پرداخته باشه كه اگر خواستي ميتوني در مورد زنانت نوبت رو رعايت نكني و هر كدوم رو هر زماني كه خواستي به سوي خودت بطلبي . چون تو پيامبر خدا هستي خدا حواسش به رفع مشكلات زناشويي و شهوتراني تو هم هست . هم فكر شكمت رو كرده و هم زير شكمت رو . الحق كه عجب خداي خوبي بوده براي محمد. بسياري از موارد ديگر كه خودتون ميتوانيد كه در قرآنهايي كه توسط مترجمين تفسير و توجيه نشده بخوانيد. خلاصه اينكه در مورد هر ديني كه بخواهيد تا حدي جنبه الوهيت و تقدس رو قبول دارم الا اسلام كه كارنامه درخشان آن خود گوياي همه چيز هست. با همه اين اوصاف . در پايان به همه دوستان كافر و ملحد مثل خودم هستند يك پيشنهادي دارم. اون اينكه اگر خدايي وجود داشت و طبق و عده هاي خودش ما رو به جهنم برد تو اونجا بساط عيش و عشرت خودمون رو به پا ميكنيم . يك آتيش بازي درست حسابي به راه مي اندازيم و هر شبش رو جشن چهارشنبه سوري ميگيريم . از اون شراب هاي سوزاني هم كه در قرآن گفته به گناهكاران وعده داده شده مينوشيم. من پنبه زن هم اونجا براتون آواز ميخونم. چطوره؟ لااقل اونجا از بسيجي و پاسدار و كميته چي و غيره خبري نيست . چون اونها طبق وعده هايي كه خدا بهشون داده حتماً تو بهشتند و دارند با حوريان بهشتي كه شبيه خواهران زينبشان ميباشد عشق بازي ميكنند . فكر نميكنم كه ديگه كاري به كار ماها داشته باشند. احتمالاً آخوندها هم تو بهشت مثل همين دنيا بساط منقل و وافورشون فراهم باشه و خواهران عفيفه از جنس ملائكه به خدمت گذاري آنها مشغول باشند . ما گناهكاران هم به ريش همشون ميخنديم و به سلامتي همديگه يك گيلاسي ميزنيم. زنده باد كفر و الحاد.					&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6147623-107838424790752934?l=panbezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6147623/posts/default/107838424790752934'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6147623/posts/default/107838424790752934'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://panbezan.blogspot.com/2004_03_01_archive.html#107838424790752934' title=''/><author><name>پنبه زن</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00434974055348999236</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry></feed>
